+ - x
 » از همین شاعر
 ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد
 آن خواجه را در کوی ما در گل فرو رفتست پا
 دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
 خیز که امروز جهان آن ماست
 چون دل جانا بنشین بنشین
 ورا خواهم دگر یاری نخواهم
 من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون
 ترش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدستم
 بیا بیا که تویی شیر شیر شیر مصاف
 سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز

 » بیشتر بخوانید...
 کس نیست در این گوشه فراموشتر از من
 به آن مؤمن خدا کاری ندارد
 همای اوج سعادت به دام ما افتد
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 اشتباه باور
 جهان را محکمی از امهات است
 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
 نوا از سینه مرغ چمن برد
 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات
چون نبینی بی جهت را نور او بین در جهات
حوریان بین نوریان بین زیر این ازرق تتق
مسلمات ممنات قانتات تائبات
هر یکی با نازباز و هر یکی عاشق نواز
هر یکی شمع طراز و هر یکی صبح نجات
هر یکی بسته دهان و موشکاف اندر بیان
هر یکی شکرستان و هر یکی کان نبات
جان کهنه می فشان و جان تازه می ستان
در فقیری می خرام و می ستان ز ایشان زکات
شیر جان زین مریمان خور چونک زاده ثاینی
تا چو عیسی فارغ آیی از بنین و از بنات
روز و شب را چون دو مجنون درکشان در سلسله
ای که هر روزت چو عید و هر شبت قدر و برات
چونک شه بنمود رخ را اسب شد همراه پیل
عقل مسکین گشت مات و جان میان برد و مات
عاشقان را وقت شورش ابله و شپشپ مبین
کوه جودی عاجز آید پیش ایشان در ثبات
جان جمله پیشه ها عشقست اما آنک او
تره زار دل نبیند درفتد در ترهات
من خمش کردم چو دیدم خوشتر از خود ناطقی
پیش او میرم بگویم اقتلونی یا ثقات
شمس تبریزی چو بگشاید دهان چون شکر
از طرب در جنبش آید هم رمیم و هم رفات
رو خمش کن قول کم گو بعد از این فعال باش
چند گویی فاعلاتن فاعلاتن فاعلات


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *