+ - x
 » از همین شاعر
 ای باغ همی دانی کز باد کی رقصانی
 اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر
 گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش
 گر تو را بخت یار خواهد بود
 تو جان مایی، ماه سمایی
 سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو
 عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن
 بیش مکن همچنان خانه درآ همچنین
 مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
 صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد

 » بیشتر بخوانید...
 تنی داری بسان خرمن گل
 شعری که نخواستی مال تو باشد
 اجرام که ساکنان این ایوانند
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت
 به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 پر می كَشی پرندۀ زیبا كجا ... به خیر؟
 ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
 ز چشمی که چون چشمه آرزو
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات
چون نبینی بی جهت را نور او بین در جهات
حوریان بین نوریان بین زیر این ازرق تتق
مسلمات ممنات قانتات تائبات
هر یکی با نازباز و هر یکی عاشق نواز
هر یکی شمع طراز و هر یکی صبح نجات
هر یکی بسته دهان و موشکاف اندر بیان
هر یکی شکرستان و هر یکی کان نبات
جان کهنه می فشان و جان تازه می ستان
در فقیری می خرام و می ستان ز ایشان زکات
شیر جان زین مریمان خور چونک زاده ثاینی
تا چو عیسی فارغ آیی از بنین و از بنات
روز و شب را چون دو مجنون درکشان در سلسله
ای که هر روزت چو عید و هر شبت قدر و برات
چونک شه بنمود رخ را اسب شد همراه پیل
عقل مسکین گشت مات و جان میان برد و مات
عاشقان را وقت شورش ابله و شپشپ مبین
کوه جودی عاجز آید پیش ایشان در ثبات
جان جمله پیشه ها عشقست اما آنک او
تره زار دل نبیند درفتد در ترهات
من خمش کردم چو دیدم خوشتر از خود ناطقی
پیش او میرم بگویم اقتلونی یا ثقات
شمس تبریزی چو بگشاید دهان چون شکر
از طرب در جنبش آید هم رمیم و هم رفات
رو خمش کن قول کم گو بعد از این فعال باش
چند گویی فاعلاتن فاعلاتن فاعلات


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *