+ - x
 » از همین شاعر
 املا قدح البقا ندیمی!
 کجا شد عهد و پیمانی که می کردی نمی گویی
 منم غرقه درون جوی باری
 آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی
 ششم
 ما به تماشای تو بازآمدیم
 به باغ آییم فردا جمله یاران
 هین که هنگام صابران آمد
 ای دم به دم مصور جان از درون تن
 نوریست میان شعر احمر

 » بیشتر بخوانید...
 جیغ هایت بنفس می پیچد گوش هایم درازتر شده اند
 یک روز
 در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
 به این نابودمندی بودن آموز
 نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را
 کم کمکی
 کوکنار
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را
 عشق بشر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
نیم نانی در رسد تا نیم جانی در تنست
گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست
گفت آری من قصابم گرد ران با گردنست
دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل
آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست
چشم مست یار گویان هر زمان با چشم من
در دو عالم می نگنجد آنچ در چشم منست
رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرت
آنچ دل را جان جان و دیدگان را دیدنست
ذره ذره عاشقانه پهلوی معشوق خویش
می زند پهلو که وقت عقد و کابین کردنست
اندر آن پیوند کردن آب و آتش یک شده ست
غنچه آن جا سنبلست و سرو آن جا سوسنست
زیر پاشان گنج ها و سوی بالا باغ ها
بشنو از بالا نه وقت زیر و بالا گفتنست
من اگر پیدا نگویم بی صفت پیداست آن
ذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست
شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو
صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *