+ - x
 » از همین شاعر
 مست گشتم ز ذوق دشنامش
 حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن
 کدام لب که از او بوی جان نمی آید
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
 آمد آمد در میان خوب ختن
 جانا تویی کلیم و منم چون عصای تو
 منم از جان خود بیزار بیزار
 ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
 اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی
 آفتابا سوی مه رویان شدی

 » بیشتر بخوانید...
 تعادل
 خم نیرنگ
 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
 به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
 آینگی
 كو عینكم كه بنگرم ات كو عصای من؟
 به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
 غم عشقت ز گنج رایگان به
 شهر خوابیده
 من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
نیم نانی در رسد تا نیم جانی در تنست
گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست
گفت آری من قصابم گرد ران با گردنست
دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل
آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست
چشم مست یار گویان هر زمان با چشم من
در دو عالم می نگنجد آنچ در چشم منست
رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرت
آنچ دل را جان جان و دیدگان را دیدنست
ذره ذره عاشقانه پهلوی معشوق خویش
می زند پهلو که وقت عقد و کابین کردنست
اندر آن پیوند کردن آب و آتش یک شده ست
غنچه آن جا سنبلست و سرو آن جا سوسنست
زیر پاشان گنج ها و سوی بالا باغ ها
بشنو از بالا نه وقت زیر و بالا گفتنست
من اگر پیدا نگویم بی صفت پیداست آن
ذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست
شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو
صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *