+ - x
 » از همین شاعر
 دیدی که چه کرد آن یگانه
 با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمن
 با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم
 گر نخسپی شبکی جان چه شود
 دلا در روزه مهمان خدایی
 ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای
 ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان
 از آتش روی خود اندر دلم آتش زن
 چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد
 ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی

 » بیشتر بخوانید...
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 آن یار کز او خانه ما جای پری بود
 باده ی عرفان
 از سپند مایه می یابد سراغ ناله را
 تصویر گلابی حیا
 تماشا
 تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 ویلن نواز ناز
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
نیم نانی در رسد تا نیم جانی در تنست
گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست
گفت آری من قصابم گرد ران با گردنست
دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل
آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست
چشم مست یار گویان هر زمان با چشم من
در دو عالم می نگنجد آنچ در چشم منست
رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرت
آنچ دل را جان جان و دیدگان را دیدنست
ذره ذره عاشقانه پهلوی معشوق خویش
می زند پهلو که وقت عقد و کابین کردنست
اندر آن پیوند کردن آب و آتش یک شده ست
غنچه آن جا سنبلست و سرو آن جا سوسنست
زیر پاشان گنج ها و سوی بالا باغ ها
بشنو از بالا نه وقت زیر و بالا گفتنست
من اگر پیدا نگویم بی صفت پیداست آن
ذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست
شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو
صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *