+ - x
 » از همین شاعر
 بگردان شراب ای صنم بی درنگ
 باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو
 حکم البین بموتی و عمد
 برجه که بهار زد صلایی
 در تابش خورشیدش رقصم به چه می باید
 در خانه خود یافتم از شاه نشانی
 با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن
 جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش
 دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود
 حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری

 » بیشتر بخوانید...
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 شاعر
 شبانه
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 یک روز
 حرف آخر
 آزادی
 خم زلف تو دام کفر و دین است
 لبخند در سکوت تو در بند می شود
 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مطربا این پرده زن، کان یار ما مست آمدست
وان حیات با صفای با وفا مست آمدست
گر لباس قهر پوشد چون شرر، بشناسمش
کو بدین شیوه بر ما بار ها مست آمدست
آب ما را گر بریزد ور سبو را بشکند
ای برادر دم مزن کین دم سقا مست آمدست
می فریبم مست خود را، او تبسم می کند
کین سلیم القلب را بین کز کجا مست آمدست
آن کسی را می فریبی کز کمینه حرف او
آب و آتش بیخود و خاک و هوا مست آمدست
گفتمش : گر من بمیرم تو رسی بر گور من
برجهم از گور خود کان خوش لقا مست آمدست
گفت : آن کین دم پذیرد کی بمیرد جان او
با خدا باقی بود آن کز خدا مست آمدست
عشق بیچون بین که جان را چون قدح پر می کند
روی ساقی بین که خندان از بقا مست آمدست
یار ما عشقست و هر کس در جهان یاری گُزید
کز الست این عشق بی ما و شما مست آمدست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *