+ - x
 » از همین شاعر
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی
 چنین باشد چنین گوید منادی
 ای جان ای جان فی ستر الله
 کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو
 ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
 وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم
 جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم
 افتادم افتادم در آبی افتادم
 جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش

 » بیشتر بخوانید...
 آنسوی اضطراب
 نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
 قرآن که مهین کلام خوانند آن را
 دلم از شيوه های يار تنگ است
 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
 خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 آزادی
 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
 وقتی که شعر وسوسه انگیز می شود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مطربا این پرده زن، کان یار ما مست آمدست
وان حیات با صفای با وفا مست آمدست
گر لباس قهر پوشد چون شرر، بشناسمش
کو بدین شیوه بر ما بار ها مست آمدست
آب ما را گر بریزد ور سبو را بشکند
ای برادر دم مزن کین دم سقا مست آمدست
می فریبم مست خود را، او تبسم می کند
کین سلیم القلب را بین کز کجا مست آمدست
آن کسی را می فریبی کز کمینه حرف او
آب و آتش بیخود و خاک و هوا مست آمدست
گفتمش : گر من بمیرم تو رسی بر گور من
برجهم از گور خود کان خوش لقا مست آمدست
گفت : آن کین دم پذیرد کی بمیرد جان او
با خدا باقی بود آن کز خدا مست آمدست
عشق بیچون بین که جان را چون قدح پر می کند
روی ساقی بین که خندان از بقا مست آمدست
یار ما عشقست و هر کس در جهان یاری گُزید
کز الست این عشق بی ما و شما مست آمدست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *