+ - x
 » از همین شاعر
 بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
 بویی همی آید مرا مانا که باشد یار من
 گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن
 مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
 بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون
 آن خواجه اگر چه تیزگوش است
 این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده
 داد دهی ساغر و پیمانه را
 بتا گر مرا تو ببینی ندانی
 ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی

 » بیشتر بخوانید...
 اگر دانی زبان اختران را
 تن کهنه قصر بلخم
 دل بسته ام به شعر چسان در برش کنم؟
 آذرخش خیال
 در صد فتنه را بر خود گشادی
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
 از من جدا مشو که توام نور دیده ای
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 زیر پیراهنت جای من است
 سلام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جمع باشید ای حریفان زانکه وقت خواب نیست
هر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست
روی بستان را نبیند راه بستان گم کند
هر که او گردان و نالان شیوه دولاب نیست
ای بجسته کام دل اندر جهان آب و گل
می دوانی سوی آن جو کاندر آن جو آب نیست
ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز کن
تا نگوید شب روی کامشب شب مهتاب نیست
بی خبر بادا دل من از مکان و کان او
گر دلم لرزان ز عشقش چون دل سیماب نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *