+ - x
 » از همین شاعر
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی
 اگر یار مرا از من برآری
 آن کز دهن تو رنگ دارد
 گر نخسپی شبکی جان چه شود
 در میان ظلمت جان تو نور چیست آن
 بانگ برآمد ز خرابات من
 بنشسته به گوشه ای دو سه مست ترانه گو
 گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
 شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
 گهی پرده سوزی، گهی پرده داری

 » بیشتر بخوانید...
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 در شکافهای سایه روشن قطبی
 عشق چیست؟
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
 در پرده اسرار کسی را ره نیست
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 از دور بدیدم آن پری را
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 لیلی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت
هله پیش آ که بگویم سخن راز به گوشت
می روح آمد نادر رو از آن هم بچش آخر
که به یک جرعه بپرد همه طراری و هوشت
چو از این هوش برستی به مساقات و به مستی
دهدت صد هش دیگر کرم باده فروشت
چو در اسرار درآیی کندت روح سقایی
به فلک غلغله افتد ز هیاهوی و خروشت
بستان باده دیگر جز از آن احمر و اصفر
کندت خواجه معنی برهاند ز نقوشت
دهد آن کان ملاحت قدحی وقت صباحت
به از آن صد قدح می که بخوردی شب دوشت
تو اگرهای نگویی و اگر هوی نگویی
همه اموات و جمادات بجوشند ز جوشت
چو در آن حلقه بگنجی زبر معدن و گنجی
هوس کسب بیفتد ز دل مکسبه کوشت
تو که از شر اعادی به دو صد چاه فتادی
برهانید به آخر کرم مظلمه پوشت
همه آهنگ لقا کن خمش و صید رها کن
به خموشیت میسر شود این صید وحوشت
تو دهان را چو ببندی خمشی را بپسندی
کشش و جذب ندیمان نگذارند خموشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *