+ - x
 » از همین شاعر
 آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
 تلخی نکند شیرین ذقنم
 ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست
 عشق جانست عشق تو جانتر
 تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم
 مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار
 هر نکته که از زهر اجل تلختر آید
 ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی
 ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه
 ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده

 » بیشتر بخوانید...
 گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
 تا پیچک خیال تو از ناز قد کشید
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
 خانه را در بی کسی طی می کنم
 مرا، امشب ببر از خویش تا، پندارهای دور
 امروز دیدمت که تو در خانهء منی
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 جوانمردی که دل با خویشتن بست
 باغ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت
هله پیش آ که بگویم سخن راز به گوشت
می روح آمد نادر رو از آن هم بچش آخر
که به یک جرعه بپرد همه طراری و هوشت
چو از این هوش برستی به مساقات و به مستی
دهدت صد هش دیگر کرم باده فروشت
چو در اسرار درآیی کندت روح سقایی
به فلک غلغله افتد ز هیاهوی و خروشت
بستان باده دیگر جز از آن احمر و اصفر
کندت خواجه معنی برهاند ز نقوشت
دهد آن کان ملاحت قدحی وقت صباحت
به از آن صد قدح می که بخوردی شب دوشت
تو اگرهای نگویی و اگر هوی نگویی
همه اموات و جمادات بجوشند ز جوشت
چو در آن حلقه بگنجی زبر معدن و گنجی
هوس کسب بیفتد ز دل مکسبه کوشت
تو که از شر اعادی به دو صد چاه فتادی
برهانید به آخر کرم مظلمه پوشت
همه آهنگ لقا کن خمش و صید رها کن
به خموشیت میسر شود این صید وحوشت
تو دهان را چو ببندی خمشی را بپسندی
کشش و جذب ندیمان نگذارند خموشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *