+ - x
 » از همین شاعر
 خیز که امروز جهان آن ماست
 جانا جمال روح بسی خوب و بافرست
 گویم سخن لب تو یا نی
 برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای
 ما در جهان موافقت کس نمی کنیم
 آن یار غریب من آمد به سوی خانه
 دل من که باشد که تو را نباشد
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
 برات عاشق نو کن رسید روز برات

 » بیشتر بخوانید...
 پر کن پیاله را
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 بوزینه و انسان
 در صد فتنه را بر خود گشادی
 خم نیرنگ
 عیشم مدام است از لعل دلخواه
 وه چه شادم که تو یارم شده ای
 بیا مرا بتراش ای تنم بدستانت
 از بوی گلهای قالی
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست
آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
آنکه سرسبزی خاک ست و گهربخش فلک
چاشنی بخش وطن هاست اگر بی وطنست
در کف عقل نهد شمع که بستان و بیا
تا در من که شفاخانه هر ممتحن است
شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی
این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست
تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست
گفت و گو جمله کلوخ ست و یقین دل شکنست
گوهر آینه جان همه در ساده دلی ست
میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است
زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو
که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است
خیره گشته است صفت ها همه کان چه صفت است
کان صفت ها چو بتان و صفت او شمن است
چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ
پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست
روش عشق روش بخش بود بی پا را
خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست
در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود
فتنه ها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست
همه دل ها چو کبوتر گرو آن برجند
زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست
بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی
عشق را چند بیان ها است که فوق سخنست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *