+ - x
 » از همین شاعر
 ای دم به دم مصور جان از درون تن
 آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید
 نشانت کی جوید که تو بی نشانی
 قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
 ای خجل از تو شکر و آزادی
 پیش کش آن شاه شکرخانه را
 ما صحبت همدگر گزینیم
 به بخت و طالع ما ای افندی
 ز مهجوران نمی جویی نشانی
 نی سیم و نه زر نه مال خواهیم

 » بیشتر بخوانید...
 بر من قلم قضا چو بی من رانند
 پریدن از سر بامی به بامی
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 دردیدهً من بسکه هوس انگیزی
 از هر چه بجر می است کوتاهی به
 شعری که نخواستی مال تو باشد
 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
 تعریف شعر
 دل ما آتش و تن موج دودش
 فریاد خسته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست
آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
آنکه سرسبزی خاک ست و گهربخش فلک
چاشنی بخش وطن هاست اگر بی وطنست
در کف عقل نهد شمع که بستان و بیا
تا در من که شفاخانه هر ممتحن است
شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی
این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست
تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست
گفت و گو جمله کلوخ ست و یقین دل شکنست
گوهر آینه جان همه در ساده دلی ست
میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است
زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو
که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است
خیره گشته است صفت ها همه کان چه صفت است
کان صفت ها چو بتان و صفت او شمن است
چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ
پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست
روش عشق روش بخش بود بی پا را
خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست
در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود
فتنه ها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست
همه دل ها چو کبوتر گرو آن برجند
زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست
بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی
عشق را چند بیان ها است که فوق سخنست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *