+ - x
 » از همین شاعر
 بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان
 سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید
 جان منی جان منی جان من
 لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
 هله ای شاه مپیچان سر و دستار مرو
 ای دیده راست راست دیده
 باز رسیدیم ز میخانه مست
 این کیست چنین مست ز خمار رسیده
 چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی
 در این سرما سر ما داری امروز

 » بیشتر بخوانید...
 هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
 بازگشت
 چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 پاییز
 مهربان
 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
 بهار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست
آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
آنکه سرسبزی خاک ست و گهربخش فلک
چاشنی بخش وطن هاست اگر بی وطنست
در کف عقل نهد شمع که بستان و بیا
تا در من که شفاخانه هر ممتحن است
شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی
این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست
تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست
گفت و گو جمله کلوخ ست و یقین دل شکنست
گوهر آینه جان همه در ساده دلی ست
میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است
زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو
که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است
خیره گشته است صفت ها همه کان چه صفت است
کان صفت ها چو بتان و صفت او شمن است
چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ
پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست
روش عشق روش بخش بود بی پا را
خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست
در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود
فتنه ها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست
همه دل ها چو کبوتر گرو آن برجند
زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست
بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی
عشق را چند بیان ها است که فوق سخنست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *