+ - x
 » از همین شاعر
 قرابه باز دانا هش دار آبگینه
 از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی
 دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی
 ببسته است پری نهانیی پایم
 ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره
 اندک اندک راه زد سیم و زرش
 صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی
 دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
 ای بکرده رخت عشاقان گرو
 ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش

 » بیشتر بخوانید...
 دل از من برد و روی از من نهان کرد
 سحرم دولت بیدار به بالین آمد
 بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
 چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی
 چه پرسی از نماز عاشقانه
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت
 سیاهی هوش
 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
 گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
بستان جام و درآشام که آن شربت توست
عدد ذره در این جو هوا عشاقند
طرب و حالت ایشان مدد حالت توست
همگی پرده و پوشش ز پی باشش توست
جرس و طبل رحیل از جهت رحلت توست
هر که را همت عالی بود و فکر بلند
دان که آن همت عالی اثر همت توست
فکرتی کان نبود خاسته از طبع و دماغ
نیست در عالم اگر باشد آن فکرت توست
ای دل خسته ز هجران و ز اسباب دگر
هم ازو جوی دوا را که ولی نعمت توست
ز آن سوی کمد محنت هم از آن سوست دوا
هم ازو شبهه ی توست و هم ازو حجت توست
هم خمار از می آید، هم ازو دفع خمار
هم ازو عسرت توست و هم ازو عشرت توست
بس که هر مستمعی را هوس و سوداییست
نه همه خلق خدا را صفت و فطرت توست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *