+ - x
 » از همین شاعر
 گران جانی مکن ای یار برگو
 غیر عشقت راه بین جستیم نیست
 گر علم خرابات تو را همنفسستی
 ای کرده میان سینه غارت
 ز بامداد دلم می پرد به سودایی
 هزار بار کشیده ست عشق کافرخو
 ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 دانی که کجا جویی ما را به گه جستن
 امسی و اصبح بالجوی اتعذب

 » بیشتر بخوانید...
 دیوانه می رقصد
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 اگر تو جان ندهی می برد ملاحت يار
 صدف خیال خامم به کناب ساحل تو
 راست بودم من زمانی، گشته ام حالا کجک
 چو نبود غير او اندر ميانه
 مار کر
 ای جان من بیاد لبت تشنه بر شراب
 لبالب شد چنان جام شهودم
 ویرانه های یاد تو را گریه می کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
بستان جام و درآشام که آن شربت توست
عدد ذره در این جو هوا عشاقند
طرب و حالت ایشان مدد حالت توست
همگی پرده و پوشش ز پی باشش توست
جرس و طبل رحیل از جهت رحلت توست
هر که را همت عالی بود و فکر بلند
دان که آن همت عالی اثر همت توست
فکرتی کان نبود خاسته از طبع و دماغ
نیست در عالم اگر باشد آن فکرت توست
ای دل خسته ز هجران و ز اسباب دگر
هم ازو جوی دوا را که ولی نعمت توست
ز آن سوی کمد محنت هم از آن سوست دوا
هم ازو شبهه ی توست و هم ازو حجت توست
هم خمار از می آید، هم ازو دفع خمار
هم ازو عسرت توست و هم ازو عشرت توست
بس که هر مستمعی را هوس و سوداییست
نه همه خلق خدا را صفت و فطرت توست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *