+ - x
 » از همین شاعر
 چون ذره به رقص اندرآییم
 اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری
 چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون
 به جان تو پس گردن نخاری
 اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست
 سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود
 عزم رفتن کردۀ چون عمر شیرین یاد دار
 به جان تو که از این دلشده کرانه مکن
 هم لبان می فروشت باده را ارزان کند
 امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم

 » بیشتر بخوانید...
 یک چند درین بادیه بودیم و گذشتیم
 ساعتی خندید با خود از دم ِ یك روسپی
 سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
 عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
 به کودکان در خون خفته ی هلوکاست غزه
 چه حاجت طول دادن داستان را
 لبخند
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست
صورت چه پای دارد کو را ثبات نیست
معنی چه دست گیرد چون آشکار نیست
عالم شکارگاه و خلایق همه شکار
غیر نشانه ای ز امیر شکار نیست
هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریم
وان سو که بارگاه امیرست بار نیست
ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش
کاین ها همه بجز کف و نقش و نگار نیست
هر جا غبار خیزد آن جای لشکرست
کتش همیشه بی تف و دود و بخار نیست
تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیست
در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست
ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدت
جوینده ای که رحمت وی را شمار نیست
سیلت چو دررباید دانی که در رهش
هست اختیار خلق ولیک اختیار نیست
در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم
اما گلی که دید که پهلویش خار نیست
ما خار این گلیم برادر گواه باش
این جنس خار بودن فخرست عار نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *