+ - x
 » از همین شاعر
 کاهل و ناداشت بدم کام در آورد مرا
 بشنیده بدم که جان جانی
 گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟
 عشق است دلاور و فدایی
 ای بی تو حرام زندگانی
 هر که را اسرار عشق اظهار شد
 برون کن سر که جان سرخوشانی
 شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
 مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را
 فدیتتک یا ستی الناسیه

 » بیشتر بخوانید...
 هم میهنم
 بکس قدیمی
 تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 دوبیتی
 یارم چو قدح به دست گیرد
 دو رباعی
 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
 روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست
صورت چه پای دارد کو را ثبات نیست
معنی چه دست گیرد چون آشکار نیست
عالم شکارگاه و خلایق همه شکار
غیر نشانه ای ز امیر شکار نیست
هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریم
وان سو که بارگاه امیرست بار نیست
ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش
کاین ها همه بجز کف و نقش و نگار نیست
هر جا غبار خیزد آن جای لشکرست
کتش همیشه بی تف و دود و بخار نیست
تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیست
در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست
ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدت
جوینده ای که رحمت وی را شمار نیست
سیلت چو دررباید دانی که در رهش
هست اختیار خلق ولیک اختیار نیست
در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم
اما گلی که دید که پهلویش خار نیست
ما خار این گلیم برادر گواه باش
این جنس خار بودن فخرست عار نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *