+ - x
 » از همین شاعر
 از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله
 قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
 اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم
 نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری
 دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
 سماع چیست ز پنهانیان دل پیغام
 ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی
 بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین

 » بیشتر بخوانید...
 حرف آخر
 دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
 اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک
 سنگ گور
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 قلب آرزو
 شکوه نا امیدی
 شور صد صحرا جنون گرد نمکدان شما
 كجاست عمر، صعود سریع اعداد است
 خاک بی خاکی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا
تا که بهار جان ها تازه کند دل تو را
بوی سلام یار من لخلخه بهار من
باغ و گل و ثمار من آرد سوی جان صبا
مستی و طرفه مستیی هستی و طرفه هستیی
ملک و درازدستیی نعره زنان که الصلا
پای بکوب و دست زن دست در آن دو شست زن
پیش دو نرگس خوشش کشته نگر دل مرا
زنده به عشق سرکشم بینی جان چرا کشم
پهلوی یار خود خوشم یاوه چرا روم چرا
جان چو سوی وطن رود آب به جوی من رود
تا سوی گولخن رود طبع خسیس ژاژخا
دیدن خسرو زمن شعشعه عقار من
سخت خوش است این وطن می نروم از این سرا
جان طرب پرست ما عقل خراب مست ما
ساغر جان به دست ما سخت خوش است ای خدا
هوش برفت گو برو جایزه گو بشو گرو
روز شدشت گو بشو بی شب و روز تو بیا
مست رود نگار من در بر و در کنار من
هیچ مگو که یار من باکرمست و باوفا
آمد جان جان من کوری دشمنان من
رونق گلستان من زینت روضه رضا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *