+ - x
 » از همین شاعر
 زهی لواء و علم لا اله الا الله
 من اشتر مست شهریارم
 متاز ای دل سوی دریای ناری
 ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ای
 مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر
 همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
 امروز گزافی ده آن باده نابی را
 انا لا اقسم الا برجال صدقونا
 ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
 چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست

 » بیشتر بخوانید...
 تحفه ی عید
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
 بی تویی
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 خوش باش که پخته اند سودای تو دی
 ظاهرشاه در حدیث رفتگان
 من به رغم دل بی مهر تو دلدار گرفتم
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است
 نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
آنک از او آگهست از همه عالم بریست
آه که چه بی بهره اند باخبران زانک هست
چهره او آفتاب طره او عنبریست
آه از آن موسیی کانک بدیدش دمی
گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست
بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور
بر عدد اختران ماه ورا مشتریست
چشم خلایق از او بسته شد از چشم بند
زانک مسلم شده چشم ورا ساحریست
اوست یکی کیمیا کز تبش فعل او
زرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست
پای در آتش بنه همچو خلیل ای پسر
کتش از لطف او روضه نیلوفریست
چون رخ گلزار او هست چراگاه روح
روح از آن لاله زار آه که چون پروریست
مفخر جان شمس دین عقل به تبریز یافت
آن گهری را که بحر در نظرش سرسریست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *