+ - x
 » از همین شاعر
 آرایش باغ آمد این روی چه روی است این
 ز اول بامداد سرمستی
 عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
 باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو
 فدیتتک یا ستی الناسیه
 پیش کش آن شاه شکرخانه را
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد
 ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا
 به جان تو پس گردن نخاری
 جان از سفر دراز آمد

 » بیشتر بخوانید...
 نیایش
 اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را
 پرندگان
 جغرافیای ویرانی
 تبار من
 گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
 مباد بشکند ای رود ها غرور شما
 انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است
 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
 بین دو بیداری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
آنک از او آگهست از همه عالم بریست
آه که چه بی بهره اند باخبران زانک هست
چهره او آفتاب طره او عنبریست
آه از آن موسیی کانک بدیدش دمی
گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست
بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور
بر عدد اختران ماه ورا مشتریست
چشم خلایق از او بسته شد از چشم بند
زانک مسلم شده چشم ورا ساحریست
اوست یکی کیمیا کز تبش فعل او
زرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست
پای در آتش بنه همچو خلیل ای پسر
کتش از لطف او روضه نیلوفریست
چون رخ گلزار او هست چراگاه روح
روح از آن لاله زار آه که چون پروریست
مفخر جان شمس دین عقل به تبریز یافت
آن گهری را که بحر در نظرش سرسریست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *