+ - x
 » از همین شاعر
 بی گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری
 یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم
 ببردی دلم را بدادی به زاغان
 ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم
 کدام لب که از او بوی جان نمی آید
 همه خوف آدمی را از درونست
 روز ما را دیگران را شب شده
 در لطف اگر بروی شاه همه چمنی
 طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
 بُتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد

 » بیشتر بخوانید...
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
 چقدر با كلمات درنده ور بروم؟
 افتاده ایم مثل دو تا دست روی هم
 وقت سحر است خیز ای مایه ناز
 اشک گلگون
 چشمان مرا به بلخ زیبا ببرید
 ما ز یاران چشم یاری داشتیم

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۳

ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست
پر شکرست این مقام هیچ تو را کار نیست
غصه در آن دل بود کز هوس او تهیست
غم همه آن جا رود کان بت عیار نیست
ای غم اگر زر شوی ور همه شکر شوی
بندم لب گویمت خواجه شکرخوار نیست
در دل اگر تنگیست تنگ شکرهای اوست
ور سفری در دلست جز بر دلدار نیست
ای که تو بی غم نه ای می کن دفع غمش
شاد شو از بوی یار کت نظر یار نیست
ماه ازل روی او بیت و غزل بوی او
بوی بود قسم آنک محرم دیدار نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *