+ - x
 » از همین شاعر
 صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری
 من اشتر مست شهریارم
 هفدهم
 طبیب درد بی درمان کدامست
 دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم
 خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم
 بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد
 مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
 آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
 می نروم هیچ از این خانه من

 » بیشتر بخوانید...
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
 من و من
 آدمک
 یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی
 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
 چشمان مرا به بلخ زیبا ببرید
 شعر قرن
 این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

به حق آن که در این دل بجز ولای تو نیست
ولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست
مباد جانم بی غم اگر فدای تو نیست
مباد چشمم روشن اگر سقای تو نیست
وفا مباد امیدم اگر به غیر تو است
خراب باد وجودم اگر برای تو نیست
کدام حسن و جمالی که آن نه عکس تو است
کدام شاه و امیری که او گدای تو نیست
رضا مده که دلم کام دشمنان گردد
ببین که کام دل من بجز رضای تو نیست
قضا نتانم کردن دمی که بی تو گذشت
ولی چه چاره که مقدور جز قضای تو نیست
دلا بباز تو جان را بر او چه می لرزی
بر او ملرز فدا کن چه شد خدای تو نیست
ملرز بر خود تا بر تو دیگران لرزند
به جان تو که تو را دشمنی ورای تو نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *