+ - x
 » از همین شاعر
 همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
 ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم
 آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا
 ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشد
 جان خراباتی و عمر بهار
 مرا وصال تو باید صبا چه سود کند
 شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد
 چو آب آهسته زیر که درآیم
 ای مونس و غمگسار عاشق
 به خانه خانه می آرد چو بیذق شاه جان ما را

 » بیشتر بخوانید...
 عطش
 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
 بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 مرا بخوان
 دستگیری پدرانه یا مردسالاری تجربی
 آرند یکی و دیگری بربایند
 نوا از سینه مرغ چمن برد
 بعالم فتنه از چشم سياهش

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

به حق آن که در این دل بجز ولای تو نیست
ولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست
مباد جانم بی غم اگر فدای تو نیست
مباد چشمم روشن اگر سقای تو نیست
وفا مباد امیدم اگر به غیر تو است
خراب باد وجودم اگر برای تو نیست
کدام حسن و جمالی که آن نه عکس تو است
کدام شاه و امیری که او گدای تو نیست
رضا مده که دلم کام دشمنان گردد
ببین که کام دل من بجز رضای تو نیست
قضا نتانم کردن دمی که بی تو گذشت
ولی چه چاره که مقدور جز قضای تو نیست
دلا بباز تو جان را بر او چه می لرزی
بر او ملرز فدا کن چه شد خدای تو نیست
ملرز بر خود تا بر تو دیگران لرزند
به جان تو که تو را دشمنی ورای تو نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *