+ - x
 » از همین شاعر
 نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست
 صبح آمد و صحیفه مصقول بر کشید
 همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
 سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
 لا قی الفراش نارا کن هکذا حبیبی
 هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
 مطربا اسرار ما را بازگو
 ای در غم تو به سوز و یارب
 چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی
 هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییم

 » بیشتر بخوانید...
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 مرا با مصحف روی تو سوگند
 میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
 بهار و شاعر محبوس
 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
 باران زد و به خاطر باران دلم گرفت
 مداری
 هرگز دل من ز علم محروم نشد
 بی تميزی رفته رفته زور شد
 بیخ سوزان

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

به حق آن که در این دل بجز ولای تو نیست
ولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست
مباد جانم بی غم اگر فدای تو نیست
مباد چشمم روشن اگر سقای تو نیست
وفا مباد امیدم اگر به غیر تو است
خراب باد وجودم اگر برای تو نیست
کدام حسن و جمالی که آن نه عکس تو است
کدام شاه و امیری که او گدای تو نیست
رضا مده که دلم کام دشمنان گردد
ببین که کام دل من بجز رضای تو نیست
قضا نتانم کردن دمی که بی تو گذشت
ولی چه چاره که مقدور جز قضای تو نیست
دلا بباز تو جان را بر او چه می لرزی
بر او ملرز فدا کن چه شد خدای تو نیست
ملرز بر خود تا بر تو دیگران لرزند
به جان تو که تو را دشمنی ورای تو نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *