+ - x
 » از همین شاعر
 کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو
 خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیست
 گر جام سپهر زهرپیماست
 بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی
 خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
 گر چه اندر فغان و نالیدن
 چو در رسید ز تبریز شمس دین چو قمر
 از این تنگین قفص جانا پریدی
 ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم
 از بهر خدا عشق دگر یار مدارید

 » بیشتر بخوانید...
 سلیمی منذ حلت بالعراق
 فرا انتظاری
 حسرت فروش
 شبی رکاب زدم شادمان بر اسب خیال
 قاب
 همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما
 نه از ساقی نه از پیمانه گفتم
 خربزه خربزه ره دید، رنگ می گیره
 نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی
 عشق تو نهال حیرت آمد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست
چو باز زنده شدی زین سپس بدانی زیست
هر آن کسی که چو ادریس مرد و بازآمد
مدرس ملکوتست و بر غیوب حفیست
بیا بگو به کدامین ره از جهان رفتی
و زان طرف به کدامین ره آمدی که خفیست
رهی که جمله جان ها به هر شبی بپرند
که شهر شهر قفص ها به شب ز مرغ تهیست
چو مرغ پای ببسته ست دور می نپرد
به چرخ می نرسد وز دوار او عجمیست
علاقه را چو ببرد به مرگ و بازپرد
حقیقت و سر هر چیز را ببیند چیست
خموش باش که پرست عالم خمشی
مکوب طبل مقالت که گفت طبل تهیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *