+ - x
 » از همین شاعر
 علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
 تو را در دلبری دستی تمامست
 شب که جهان است پر از لولیان
 کسی کز غمزۀ صد عقل بندد
 دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
 بازم صنما چه می فریبی تو
 ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامی
 نرم نرمک سوی رخسارش نگر
 آب حیوان باید مر روح فزایی را
 ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم

 » بیشتر بخوانید...
 مه
 دلم من خانه ی یک قرن خون است
 چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 فراموشی مقام خاص باشد اهل تمکين را
 در تنور فاصله
 شبی رکاب زدم شادمان بر اسب خیال
 طرز خوبان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست
چو باز زنده شدی زین سپس بدانی زیست
هر آن کسی که چو ادریس مرد و بازآمد
مدرس ملکوتست و بر غیوب حفیست
بیا بگو به کدامین ره از جهان رفتی
و زان طرف به کدامین ره آمدی که خفیست
رهی که جمله جان ها به هر شبی بپرند
که شهر شهر قفص ها به شب ز مرغ تهیست
چو مرغ پای ببسته ست دور می نپرد
به چرخ می نرسد وز دوار او عجمیست
علاقه را چو ببرد به مرگ و بازپرد
حقیقت و سر هر چیز را ببیند چیست
خموش باش که پرست عالم خمشی
مکوب طبل مقالت که گفت طبل تهیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *