+ - x
 » از همین شاعر
 عشق تو خواند مرا کز من چه می گذری
 تعالوا کلنا ذا الیوم سکری
 مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
 همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
 ای امتان باطل بر نان زنید بر نان
 ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
 الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
 رو، مسلم تراست بی کاری
 از پی شمس حق و دین دیده گریان ما
 گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد

 » بیشتر بخوانید...
 دریاب که از روح جدا خواهی رفت
 روضه خلد برین خلوت درویشان است
 بخوان شعرم
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 چون لاله به نوروز قدح گیر بدست
 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
 از زخم قلب آبایی
 گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
 صبر سنگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اندرآ عیش بی تو شادان نیست
کیست کو بنده تو از جان نیست
ای تو در جان چو جان ما در تن
سخت پنهان ولیک پنهان نیست
دست بر هر کجا نهی جانست
دست بر جان نهادن آسان نیست
جان که صافی شدست در قالب
جز که آیینه دار جانان نیست
جمع شد آفتاب و مه این دم
وقت افسانه پریشان نیست
مستی افزون شدست و می ترسم
کاین سخن را مجال جولان نیست
دست نه بر دهان من تا من
آن نگویم چو گفت را آن نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *