+ - x
 » از همین شاعر
 سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود
 فرود آ تو ز مرکب بار می بین
 هفتم
 این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم
 در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
 بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره
 گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی
 سحر این دل من ز سودا چه می شد
 آنک چنان می رود ای عجب او جان کیست
 چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را

 » بیشتر بخوانید...
 من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
 چه باشد زندگانی را بهایی
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 اين شيوه از کجاست که ای من فدای تو
 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
 نخل امید
 تباهی
 من آمدم به خانه ات ،مادر کجای تو
 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیشتر آ روی تو جز نور نیست
کیست که از عشق تو مخمور نیست
نی غلطم در طلب جان جان
پیش میا پس به مرو دور نیست
طلعت خورشید کجا برنتافت
ماه بر کیست که مشهور نیست
پرده اندیشه جز اندیشه نیست
ترک کن اندیشه که مستور نیست
ای شکری دور ز وهم مگس
وی عسلی کز تن زنبور نیست
هر که خورد غصه و غم بعد از این
با رخ چون ماه تو معذور نیست
هر دل بی عشق اگر پادشاست
جز کفن اطلس و جز گور نیست
تابش اندیشه هر منکری
مقت خدا بیند اگر کور نیست
پیر و جوان کو خورد آب حیات
مرگ بر او نافذ و میسور نیست
پرده حق خواست شدن ماه و خور
عشق شناسید که او حور نیست
مفخر تبریز تویی شمس دین
گفتن اسرار تو دستور نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *