+ - x
 » از همین شاعر
 از انبهی ماهی دریا به نهان گشته
 تو از خواری همی نالی نمی بینی عنایت ها
 جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید
 ای همه منزل شده از تو ره بی رهه
 باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای
 بیا کامروز بیرون از جهانم
 ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد
 آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
 در خانه نشسته بت عیار کی دارد؟
 ای دشمن روزه و نمازم

 » بیشتر بخوانید...
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 زیبا رویان شوی ندارند
 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
 در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
 از دوست داشتن
 حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
 محبت چیست تاثیر نگاهی است
 می لغزد
 مرا به خانه ام ببر
 غزل آخرین انزوا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیشتر آ روی تو جز نور نیست
کیست که از عشق تو مخمور نیست
نی غلطم در طلب جان جان
پیش میا پس به مرو دور نیست
طلعت خورشید کجا برنتافت
ماه بر کیست که مشهور نیست
پرده اندیشه جز اندیشه نیست
ترک کن اندیشه که مستور نیست
ای شکری دور ز وهم مگس
وی عسلی کز تن زنبور نیست
هر که خورد غصه و غم بعد از این
با رخ چون ماه تو معذور نیست
هر دل بی عشق اگر پادشاست
جز کفن اطلس و جز گور نیست
تابش اندیشه هر منکری
مقت خدا بیند اگر کور نیست
پیر و جوان کو خورد آب حیات
مرگ بر او نافذ و میسور نیست
پرده حق خواست شدن ماه و خور
عشق شناسید که او حور نیست
مفخر تبریز تویی شمس دین
گفتن اسرار تو دستور نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *