+ - x
 » از همین شاعر
 وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر
 آه چه بی رنگ و بی نشان که منم
 نشانت کی جوید که تو بی نشانی
 علونا سماء الود من غیر سلم
 شاه گشادست رو دیده شه بین که راست
 باز نگار می کشد چون شتران مهار من
 با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
 بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردم
 مبارک باد آمد ماه روزه
 رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا

 » بیشتر بخوانید...
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 پریشان هر دم ما از غمی چند
 بیهوده ها
 مادر
 در نشيب از بهر سير خويش تنها ميروم
 یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
 ظاهرشاه در حدیث رفتگان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیشتر آ روی تو جز نور نیست
کیست که از عشق تو مخمور نیست
نی غلطم در طلب جان جان
پیش میا پس به مرو دور نیست
طلعت خورشید کجا برنتافت
ماه بر کیست که مشهور نیست
پرده اندیشه جز اندیشه نیست
ترک کن اندیشه که مستور نیست
ای شکری دور ز وهم مگس
وی عسلی کز تن زنبور نیست
هر که خورد غصه و غم بعد از این
با رخ چون ماه تو معذور نیست
هر دل بی عشق اگر پادشاست
جز کفن اطلس و جز گور نیست
تابش اندیشه هر منکری
مقت خدا بیند اگر کور نیست
پیر و جوان کو خورد آب حیات
مرگ بر او نافذ و میسور نیست
پرده حق خواست شدن ماه و خور
عشق شناسید که او حور نیست
مفخر تبریز تویی شمس دین
گفتن اسرار تو دستور نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *