+ - x
 » از همین شاعر
 چو دیوم عاشق آن یک پری شد
 گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای
 دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا
 ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی
 مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
 بیا هر کس که می خواهد که تا با وی گرو بندم
 به شکرخنده ببردی دل من
 گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز
 اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری
 برخیز و بزن یکی نوایی

 » بیشتر بخوانید...
 اندوه
 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
 خبر داری که از غم آتشی آفروختم بی تو
 به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
 دوستت میدارم ای زخم زرد!
 غزل بی ناموس
 دوباره خسته خسته است و سوی كار می رود
 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت ها
مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمت ها
مگر تقویم یزدانی که طالع ها در او باشد
مگر دریای غفرانی کز او شویند زلت ها
مگر تو لوح محفوظی که درس غیب از او گیرند
و یا گنجینه رحمت کز او پوشند خلعت ها
عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکند
عجب تو رق منشوری کز او نوشند شربت ها
و یا آن روح بی چونی کز این ها جمله بیرونی
که در وی سرنگون آمد تأمل ها و فکرت ها
ولی برتافت بر چون ها مشارق های بی چونی
بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفت ها
عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چه
از او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملت ها
چو زلف خود رسن سازد ز چه هاشان براندازد
کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرت ها
چو از حیرت گذر یابد صفات آن را که دریابد
خمش که بس شکسته شد عبارت ها و عبرت ها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *