+ - x
 » از همین شاعر
 ای صد هزار خرمن ها را بسوخته
 اندر دل ما تویی نگارا
 من بسازم ولیک کی شاید
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 تا عشق تو سوخت همچو عودم
 طرب اندر طرب است او که در عقل شکست او
 بزم و شراب لعل و خرابات و کافری
 می شناسد پرده جان آن صنم
 ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام
 فعل نیکان محرض نیکیست

 » بیشتر بخوانید...
 خوش بحال ما که ما را این در و دیوار هست
 آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
 مرا زياد محبت به خوبرويان است
 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
 حرم دام
 فریاد خسته
 نفرین به زندگی که تو ماهی من آدمم
 خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
 چشم ترا بر روی نعشم تر نمی خواهم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت ها
مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمت ها
مگر تقویم یزدانی که طالع ها در او باشد
مگر دریای غفرانی کز او شویند زلت ها
مگر تو لوح محفوظی که درس غیب از او گیرند
و یا گنجینه رحمت کز او پوشند خلعت ها
عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکند
عجب تو رق منشوری کز او نوشند شربت ها
و یا آن روح بی چونی کز این ها جمله بیرونی
که در وی سرنگون آمد تأمل ها و فکرت ها
ولی برتافت بر چون ها مشارق های بی چونی
بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفت ها
عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چه
از او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملت ها
چو زلف خود رسن سازد ز چه هاشان براندازد
کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرت ها
چو از حیرت گذر یابد صفات آن را که دریابد
خمش که بس شکسته شد عبارت ها و عبرت ها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *