+ - x
 » از همین شاعر
 دلبری و بی دلی اسرار ماست
 چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
 باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
 کسی کو را بود خلق خدایی
 دل معشوق سوزیده است بر من
 بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیم
 از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها
 ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی
 خداوند خداوندان اسرار
 من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری

 » بیشتر بخوانید...
 شطرنج
 زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
 هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل
 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
 تعریف شعر
 خورشید قاتل است
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 کوکنار
 هم حرف و هم سخن همگی اقتباسی اند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت ها
مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمت ها
مگر تقویم یزدانی که طالع ها در او باشد
مگر دریای غفرانی کز او شویند زلت ها
مگر تو لوح محفوظی که درس غیب از او گیرند
و یا گنجینه رحمت کز او پوشند خلعت ها
عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکند
عجب تو رق منشوری کز او نوشند شربت ها
و یا آن روح بی چونی کز این ها جمله بیرونی
که در وی سرنگون آمد تأمل ها و فکرت ها
ولی برتافت بر چون ها مشارق های بی چونی
بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفت ها
عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چه
از او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملت ها
چو زلف خود رسن سازد ز چه هاشان براندازد
کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرت ها
چو از حیرت گذر یابد صفات آن را که دریابد
خمش که بس شکسته شد عبارت ها و عبرت ها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *