+ - x
 » از همین شاعر
 صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم
 چه نشستی دور چون بیگانگان
 ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده
 هر کی از نیستی آید به سوی او خبری
 هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
 بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
 هی چه گریزی چندین یک نفس این جا بنشین
 ای شعشعه نور فلق در قبه مینای تو
 یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی
 گر چه تو نیم شب رسیدستی

 » بیشتر بخوانید...
 شرنگس
 به تار عاشقی بندم خدايا
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
 خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی
 اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را
 سینه ی کنده کنده یی دارم
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 پارسی
 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز به بط گفت که صحرا خوشست
گفت شبت خوش که مرا جا خوشست
سر بنهم من که مرا سر خوشست
راه تو پیما که سرت ناخوشست
گر چه که تاریک بود مسکنم
در نظر یوسف زیبا خوشست
دوست چو در چاه بود چه خوشست
دوست چو بالاست به بالا خوشست
در بن دریا به تک آب تلخ
در طلب گوهر رعنا خوشست
بلبل نالنده به گلشن به دشت
طوطی گوینده شکرخا خوشست
تابش تسبیح فرشته ست و روح
کاین فلک نادره مینا خوشست
چونک خدا روفت دلت را ز حرص
رو به دل آور دل یکتا خوشست
از تو چو انداخت خدا رنج کار
رو به تماشا که تماشا خوشست
گفت تماشای جهان عکس ماست
هم بر ما باش که با ما خوشست
عکس در آیینه اگر چه نکوست
لیک خود آن صورت احیا خوشست
زردی رو عکس رخ احمرست
بگذر از این عکس که حمرا خوشست
نور خدایی ست که ذرات را
رقص کنان بی سر و بی پا خوشست
رقص در این نور خرد کن کز او
تحت ثری تا به ثریا خوشست
ذره شدی بازمرو که مشو
صبر و وفا کن که وفاها خوشست
بس کن چون دیده ببین و مگو
دیده مجو دیده بینا خوشست
مفخر تبریز شهم شمس دین
با همه فرخنده و تنها خوشست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *