+ - x
 » از همین شاعر
 ای همه منزل شده از تو ره بی رهه
 این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
 ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین
 مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب
 آن خواجه خوش لقا چه دارد
 تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش ترست
 آه در آن شمع منور چه بود
 مسلم آمد یار مرا دل افروزی
 مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا
 ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای

 » بیشتر بخوانید...
 خیال
 فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
 ای دیده اگر کور نئی گور ببین
 بی خبر
 بسکه چون گل پرده ها بر پرده شد سامان مرا
 چون لاله به نوروز قدح گیر بدست
 دستی که گاه خنده بآن خال می بری
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل فرورو در غمش کالصبر مفتاح الفرج
تا رو نماید مرهمش کالصبر مفتاح الفرج
چندان فروخور آن دهان تا پیشت آید ناگهان
کرسی و عرش اعظمش کالصبر مفتاح الفرج
خندان شو از نور جهان تا تو شوی سور جهان
ایمن شوی از ماتمش کالصبر مفتاح الفرج
باری دلم از مرد و زن برکند مهر خویشتن
تا عشق شد خال و عمش کالصبر مفتاح الفرج
گر سینه آیینه کنی بی کبر و بی کینه کنی
در وی ببینی هر دمش کالصبر مفتاح الفرج
چون آسمان گر خم دهی در امر و فرمان وارهی
زین آسمان و از خمش کالصبر مفتاح الفرج
هم بجهی از ما و منی هم دیو را گردن زنی
در دست پیچی پرچمش کالصبر مفتاح الفرج
اقبال خویش آید تو را دولت به پیش آید تو را
فرخ شوی از مقدمش کالصبر مفتاح الفرج
دیویست در اسرار تو کز وی نگون شد کار تو
بربند این دم محکمش کالصبر مفتاح الفرج
دارد خدا خوش عالمی منگر در این عالم دمی
جز حق نباشد محرمش کالصبر مفتاح الفرج
خامش بیان سر مکن خامش که سر من لدن
چون می زند اندرهمش کالصبر مفتاح الفرج


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *