+ - x
 » از همین شاعر
 تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
 دوش عشق شمس دین می باختیم
 به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی
 شکر ایزد را که دیدم روی تو
 بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
 دل و جان را در این حضرت بپالا
 بخش دوم
 برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
 مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دل
 خنب های لایزالی جوش باد

 » بیشتر بخوانید...
 هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
 مست ها دروغ نمی گویند
 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا
 بهار
 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
 گر تیغ بارد در کوی آن ماه
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 بهار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یا راهبا انظر الی مصباح
متشعشعا و استغن عن اصباح
انظر الی راح تناهی لطفه
و سبی النهی یا لطف ها من راح
فالراح نسخ للعقول بنوره
کالشمس عزل للنجوم و ماح
الجد یسجد راحنا متخاضعا
و اعوذ من راح یزید مزاحی
اهل المزاح و اهل راح هالک
لا خیر فیهم مسکرا او صاحی
العقل مساح الزمان و اهله
فتجانبوا من عاقل مساح
الراح اجنحه لسکری انها
یجتازهم بحرا بلا ملاح
ذا الراح لا شرقیه غربیه
من دنه مسکیه نفاح
نسخ الهموم و لیس ذاک لغفله
زاد العقول و مدها بلقاح
فتحوا العیون بطیبه و نسیمه
سکروا به فاذا هم بملاح
صاروا سکاری نحو باب ملیکنا
ملک الملوک و روحهم کریاح
ملک البصیره شمس دین سیدی
ظلنا به ذی عزه مرتاح
هاتوا من التبریز من صهبائهم
من مازح متروق وشاح


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *