+ - x
 » از همین شاعر
 ز اول بامداد سرمستی
 خنده از لطفت حکایت می کند
 ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر
 خبر واده کز این دنیای فانی
 گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش
 هرچ گویی از بهانه لا نسلم لا نسلم
 جانا بیار باده و بختم تمام کن
 پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
 چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها
 بیا کامروز گرد یار گردیم

 » بیشتر بخوانید...
 قصه سنگ و خشت
 باز دنیای مرا نالید و رفت
 معرفت نیست در این معرفت آموختگان
 بیا که قصه کنیم
 عشق شيرين کوهکن را مغز سر خواهد کشيد
 سفینۀ بازگشت
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک
 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
 در خاک و خون خزیدی، حتا کفن نداری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
که صد فردوس می سازد جمالش نیم خاری را
مکان ها بی مکان گردد زمین ها جمله کان گردد
چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را
خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری
که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را
چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد
چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را
جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد
ولیکن نقش کی بیند بجز نقش و نگاری را
جمال گل گواه آمد که بخشش ها ز شاه آمد
اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را
اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی
ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را
به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو
چرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را
ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی
که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *