+ - x
 » از همین شاعر
 نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشم
 ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته
 از بهر چه در غم و زحیرید
 آخر ای دلبر تو ما را می نجویی اندکی
 ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور
 صاف جان ها سوی گردون می رود
 ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف
 ای تو پناه همه روز محن
 تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی
 سپیده دم بدمید و سپیده می ساید

 » بیشتر بخوانید...
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 دیگر نمانده تاب فراق تو در سرم
 مختار من
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 بیا ساقی بیارن کهنه می را
 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
 یاد ایامی که در این کوچه یاری داشتیم
 فلتر شکن
 ناله ای در سکوت
 حسن تو همیشه در فزون باد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
که صد فردوس می سازد جمالش نیم خاری را
مکان ها بی مکان گردد زمین ها جمله کان گردد
چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را
خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری
که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را
چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد
چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را
جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد
ولیکن نقش کی بیند بجز نقش و نگاری را
جمال گل گواه آمد که بخشش ها ز شاه آمد
اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را
اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی
ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را
به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو
چرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را
ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی
که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *