+ - x
 » از همین شاعر
 جان من و جان تو بستست به همدیگر
 کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم
 اگر حوا بدانستی ز رنگت
 هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
 شراب شیره انگور خواهم
 تشنه خویش کن مده آبم
 ای روی تو نوبهار خندان
 اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراست
 با من صنما دل یک دله کن
 بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد

 » بیشتر بخوانید...
 اشتباه باور
 عشق بشر
 با شعر، با شراب عجب گیر كرده ام
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 شور نوا
 تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت
 مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
 خوش خبر باشی ای نسیم شمال
 دیریست ترا ای گل خودروی ندیدم
 از باغ تا بن بست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
که صد فردوس می سازد جمالش نیم خاری را
مکان ها بی مکان گردد زمین ها جمله کان گردد
چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را
خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری
که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را
چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد
چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را
جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد
ولیکن نقش کی بیند بجز نقش و نگاری را
جمال گل گواه آمد که بخشش ها ز شاه آمد
اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را
اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی
ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را
به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو
چرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را
ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی
که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *