+ - x
 » از همین شاعر
 چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
 درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت
 می زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
 از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره ای
 مولانا مولانا اغنانا اغنانا
 ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی
 به صلح آمد آن ترک تند عربده کن
 مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا
 سیر نیم سیر نی از لب خندان تو
 همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد

 » بیشتر بخوانید...
 بوی خدا
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
 خاکستر پروانه
 آبسال
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 دستی که گاه خنده بآن خال می بری
 باغهای معلق بابل
 شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری
 کندو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چشم تو ناز می کند، ناز جهان تُرا رسد
حسن و نمک تُرا بود، ناز دگر کرا رسد؟
چشم تو ناز می کند، لعل تو داد می دهد
کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد
چشم کشید خنجری، لعل نمود شکری
بو که میان کش مکش هدیه بآشنا رسد
سلطنتست و سروری، خوبی و بنده پروری
وانچه بگفت ناید آن کز تو بجان عطا رسد
نطق عطار دانه ام، مستی بی کرانه ام
گر نبود ز خوان تو، راتبه از کجا رسد؟
چرخ سجود می کند، خرقه کبود می کند
چرخ زنان چو صوفیان، چونکه ز تو صلا رسد
جز تو خلیفهٔ خدا کیست بگو بدور ما؟
سجده کند ملک ترا، چون ملک از سما رسد
دولت خاکیان نگر، کز ملکند پاکتر
پرورش اینچنین بود، کز بر شاه ما رسد
نقد الست می رسد، دست بدست می رسد
زود بکُن بلی، بلی، ور نکُنی بلا رسد
من که خریدۀ ویم، پرده دریدۀ ویم
رگ برگ مرا ازو، لطف جدا جدا رسد
گر بتمام مستمی، راز غمش بگفتی
گفت: تمام چون شکر زان مه خوش لقا رسد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *