+ - x
 » از همین شاعر
 مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم
 بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست
 بیا کز غیر تو بیزار گشتم
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
 ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی
 ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می شد
 آینه ام من آینه ام من تا که بدیدم روی چو ماهش
 چه نشستی دور چون بیگانگان
 این چنین پابند جان میدان کیست

 » بیشتر بخوانید...
 رشته کار بدست من بيکار ه بود
 پای مرا دوباره سگ هار می خورد
 تبسم های زخم وحشت
 چارچوب دروازه
 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
 من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چشم تو ناز می کند، ناز جهان تُرا رسد
حسن و نمک تُرا بود، ناز دگر کرا رسد؟
چشم تو ناز می کند، لعل تو داد می دهد
کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد
چشم کشید خنجری، لعل نمود شکری
بو که میان کش مکش هدیه بآشنا رسد
سلطنتست و سروری، خوبی و بنده پروری
وانچه بگفت ناید آن کز تو بجان عطا رسد
نطق عطار دانه ام، مستی بی کرانه ام
گر نبود ز خوان تو، راتبه از کجا رسد؟
چرخ سجود می کند، خرقه کبود می کند
چرخ زنان چو صوفیان، چونکه ز تو صلا رسد
جز تو خلیفهٔ خدا کیست بگو بدور ما؟
سجده کند ملک ترا، چون ملک از سما رسد
دولت خاکیان نگر، کز ملکند پاکتر
پرورش اینچنین بود، کز بر شاه ما رسد
نقد الست می رسد، دست بدست می رسد
زود بکُن بلی، بلی، ور نکُنی بلا رسد
من که خریدۀ ویم، پرده دریدۀ ویم
رگ برگ مرا ازو، لطف جدا جدا رسد
گر بتمام مستمی، راز غمش بگفتی
گفت: تمام چون شکر زان مه خوش لقا رسد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *