+ - x
 » از همین شاعر
 برست جان و دلم از خودی و از هستی
 تا نقش خیال دوست با ماست
 هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن
 در حلقهٔ عشاق به ناگه خبر افتاد
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم
 آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا
 اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا
 باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
 پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای

 » بیشتر بخوانید...
 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
 دل ما آتش و تن موج دودش
 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
 عيش و طرب خوشست و يا درد و غم خوشست؟
 از خواب لرزان می پرم، بر قسمتم شک می کنم
 ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
 ای قاصر از ادای صفاتت زبان ما
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 دوست دارم که فقط در برت ای مه باشم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را
منم ای برق رام تو برای صید و دام تو
گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را
چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره
چه داند یوسف مصری غم و درد زلیخا را
گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش
که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا
چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم
سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا
اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد
نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را
یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم
یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را
خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را
که جانش مستعد باشد کشاکش های بالا را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *