+ - x
 » از همین شاعر
 حسودان را ز غم آزاد کردم
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 کار من اینست که کاریم نیست
 چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری
 عار بادا جهانیان را عار
 آمد آمد در میان خوب ختن
 در غم یار یار بایستی
 امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم
 ای دلبر بی دلان صوفی
 ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبش

 » بیشتر بخوانید...
 اين گنج پر از در که خدايی شده نامش
 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
 کشتند بشر را که سیاست این است
 ز آهم مجویید تأثیر را
 خمخانه ی عشرت
 مقام زن
 واژه ی پنج حرف
 بر فراز بلند ترین کوه رفتم
 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
 زمانه کار او را میبرد پیش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
جان ز لبت چو می کشد خیره و لب گزان بود
تن برود به پیش دل کاین همه را چه می کنی
گوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود
جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکن
زانک به نور دل همه شعله آن جهان بود
شیخ شیوخ عالمست آن که تو راست نومرید
آن که گرفت دست تو خاصبک زمان بود
دل به میان چو پیر دین حلقه تن به گرد او
شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود
راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود
دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *