+ - x
 » از همین شاعر
 ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی
 آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم
 عاقبت از عاشقان بگریختی
 اندرآ عیش بی تو شادان نیست
 العشق یقول لی تزین
 شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
 آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
 به خدایی که در ازل بوده ست
 امروز نگار ما نیامد
 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی

 » بیشتر بخوانید...
 سرود ملی
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 حسن تو همیشه در فزون باد
 می دمد صبح و کله بست سحاب
 روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
 گل بی رخ یار خوش نباشد
 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
 سایه ساز تیره ی تاریخ
 دجود است اینکه بینی یا نمود است
 در کارگه کوزه گری رفتم دوش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
جان ز لبت چو می کشد خیره و لب گزان بود
تن برود به پیش دل کاین همه را چه می کنی
گوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود
جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکن
زانک به نور دل همه شعله آن جهان بود
شیخ شیوخ عالمست آن که تو راست نومرید
آن که گرفت دست تو خاصبک زمان بود
دل به میان چو پیر دین حلقه تن به گرد او
شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود
راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود
دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *