+ - x
 » از همین شاعر
 ای همه سرگشتگان مهمان تو
 ایا یاری که در تو ناپدیدم
 از اول امروز حریفان خرابات
 امروز تو خوشتری و یا من
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 خواجه غلط کرده ای در روش یار من
 اگر کی در فرینداش یوقسا یاوز
 پریر آن چهرۀ یارم چه خوش بود
 ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بین
 بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا

 » بیشتر بخوانید...
 مست ها دروغ نمی گویند
 بی بازگشت
 الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
 بخوان شعرم
 دردیدهً من بسکه هوس انگیزی
 روزی كه او به دور خودش « بیر و بار » داشت
 زپیراهن تنت را گر ربایم
 فردای دیروزین
 می لعل مذابست و صراحی کان است
 غريبم من سر و سامانه ام نيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
جان ز لبت چو می کشد خیره و لب گزان بود
تن برود به پیش دل کاین همه را چه می کنی
گوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود
جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکن
زانک به نور دل همه شعله آن جهان بود
شیخ شیوخ عالمست آن که تو راست نومرید
آن که گرفت دست تو خاصبک زمان بود
دل به میان چو پیر دین حلقه تن به گرد او
شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود
راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود
دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *