+ - x
 » از همین شاعر
 ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی
 تو چنین نبودی تو چنین چرایی
 چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد
 آنچه گل سرخ قبا می کند
 سیدی انی کالیل انت فی زی النهار
 بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم
 دلی دارم که گرد غم نگردد
 هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
 چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
 امیر دل همی گوید تو را گر تو دلی داری

 » بیشتر بخوانید...
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 مرگ نجار
 اندرز
 می واژه
 بیمار
 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
 گلیم بافته دست پدرم
 به هر کو رهزنان چشم و گوش اند
 به اختیار گرو برد چشم یار از من
 سحرها در گریبان شب اوست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
جان ز لبت چو می کشد خیره و لب گزان بود
تن برود به پیش دل کاین همه را چه می کنی
گوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود
جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکن
زانک به نور دل همه شعله آن جهان بود
شیخ شیوخ عالمست آن که تو راست نومرید
آن که گرفت دست تو خاصبک زمان بود
دل به میان چو پیر دین حلقه تن به گرد او
شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود
راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود
دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *