+ - x
 » از همین شاعر
 لولیکان توییم در بگشا ای صنم
 ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
 در طریقت دو صد کمین دارم
 خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد
 دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
 این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
 گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
 امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
 چشم بگشا جان ها بین از بدن بگریخته
 میر خرابات تویی ای نگار

 » بیشتر بخوانید...
 کَلفَهشنگ
 امشب، هرشب
 زمانه کج روشان را به بر نکشید
 چکامه یی برای آمو
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 یک جرعه می ز ملک کاووس به است
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 ز چشمی که چون چشمه آرزو
 سام اسامه
 صوفی بیا که آینه صافیست جام را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
جان ز لبت چو می کشد خیره و لب گزان بود
تن برود به پیش دل کاین همه را چه می کنی
گوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود
جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکن
زانک به نور دل همه شعله آن جهان بود
شیخ شیوخ عالمست آن که تو راست نومرید
آن که گرفت دست تو خاصبک زمان بود
دل به میان چو پیر دین حلقه تن به گرد او
شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود
راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود
دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *