+ - x
 » از همین شاعر
 سر نهاده بر قدم های بت چین نیستی
 ای فصل با باران ما بر ریز بر یاران ما
 مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش است
 ببسته است پری نهانیی پایم
 ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
 امیر دل همی گوید تو را گر تو دلی داری
 تا نقش خیال دوست با ماست
 منم فتنه هزاران فتنه زادم
 لاله ستانست از عکس تو هر شوره ای
 تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار

 » بیشتر بخوانید...
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 میز
 گر یک نفست ز زندگانی گذرد
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 دل من در هوای روی فرخ
 سحرها در گریبان شب اوست
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 یک هفته شده مرا پریشان کردی
 کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت
 مباد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یار مرا چو اشتران باز مهار می کشد
اشتر مست خویش را در چه قطار می کشد
جان و تنم بخست او شیشه من شکست او
گردن من به بست او تا به چه کار می کشد
شست ویم چو ماهیان جانب خشک می برد
دام دلم به جانب میر شکار می کشد
آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران
ساقی دشت می کند برکه و غار می کشد
رعد همی زند دهل زنده شدست جزو و کل
در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می کشد
آنک ضمیر دانه را علت میوه می کند
راز دل درخت را بر سر دار می کشد
لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را
گر چه جفای دی کنون سوی خمار می کشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *