+ - x
 » از همین شاعر
 قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش
 خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی
 سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
 عشق اکنون مهربانی می کند
 یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی
 باز رسیدیم ز میخانه مست
 بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر
 ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته
 کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر
 اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا

 » بیشتر بخوانید...
 فریب رهزن دیو و پری تو چون نخوری
 فصل سبز شعر
 در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را
 بسا کس اندوه فردا کشیدند
 این بار دوم است
 چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
 دیگر این پنجره بگشای که من
 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یار مرا چو اشتران باز مهار می کشد
اشتر مست خویش را در چه قطار می کشد
جان و تنم بخست او شیشه من شکست او
گردن من به بست او تا به چه کار می کشد
شست ویم چو ماهیان جانب خشک می برد
دام دلم به جانب میر شکار می کشد
آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران
ساقی دشت می کند برکه و غار می کشد
رعد همی زند دهل زنده شدست جزو و کل
در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می کشد
آنک ضمیر دانه را علت میوه می کند
راز دل درخت را بر سر دار می کشد
لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را
گر چه جفای دی کنون سوی خمار می کشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *