+ - x
 » از همین شاعر
 آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش
 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
 نیست در آخر زمان فریادرس
 چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
 از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله
 نور دل ما روی خوش تو
 یا من نعماه غیر معدود
 در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو
 گر تنگ بدی این سینه من
 ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد

 » بیشتر بخوانید...
 چون بلبل مست راه در بستان یافت
 ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
 خدایا وقت آن درویش خوش باد
 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
 هله نوروز آمد
 رواق منظر چشم من آشیانه توست
 غرور و ناز تو زیباست با زنانه گی ات
 کندو
 آخر ای دریا
 بعد از هزار سال دلم را بلد نشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
چونک جمال این بود رسم وفا چرا بود
این همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شود
این همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بود
درد فراق من کشم ناله به نای چون رسد
آتش عشق من برم چنگ دوتا چرا بود
لذت بی کرانه ایست عشق شدست نام او
قاعده خود شکایتست ور نه جفا چرا بود
از سر ناز و غنج خود روی چنان ترش کند
آن ترشی روی او روح فزا چرا بود
آن ترشی روی او ابرصفت همی شود
ور نه حیات و خرمی باغ و گیا چرا بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *