+ - x
 » از همین شاعر
 لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
 از اول امروز چو آشفته و مستیم
 بیا ساقی می ما را بگردان
 یار آمد به صلح ای اصحاب
 بیامدیم دگربار سوی مولایی
 صفت خدای داری چو به سینه ای درآیی
 آن شکرپاسخ نباتم می دهد
 شب دوشینه ما بیدار بودیم
 جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
 رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را

 » بیشتر بخوانید...
 همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
 گلهای اطلسی
 دوست دارم که فقط در برت ای ماه باشم
 تا تار کاکلت دارد به عاشق تارها
 ترا از آستان خود براندند
 مهاجر چیست؟
 دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
 این افعال كمكی برایت هیچ كاری نكرد
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 زبان درازی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را
تقاضایی نهادستی در این جذبه دل ما را
منم ناکام کام تو برای صید و دام تو
گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را
چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره
چه داند یوسف مصری نتیجه شور و غوغا را
گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش
که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا
چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم
سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا
اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد
نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را
یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم
یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را
خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را
که جانش مستعد باشد کشاکش های بالا را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *