+ - x
 » از همین شاعر
 پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود
 تو از خواری همی نالی نمی بینی عنایت ها
 تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را
 زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب
 گر لاش نمود راه قلاش
 اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال
 مست شدی عاقبت آمدی اندر میان
 جانا بیار باده و بختم بلند کن
 یا عاشقین المقصد سیحوا الی ما ترشدوا
 من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم

 » بیشتر بخوانید...
 تا راه قلندری نپویی نشود
 در صد فتنه را بر خود گشادی
 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
 کلمات
 گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن
 تشناب سالاری
 طالبان
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را
تقاضایی نهادستی در این جذبه دل ما را
منم ناکام کام تو برای صید و دام تو
گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را
چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره
چه داند یوسف مصری نتیجه شور و غوغا را
گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش
که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا
چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم
سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا
اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد
نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را
یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم
یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را
خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را
که جانش مستعد باشد کشاکش های بالا را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *