+ - x
 » از همین شاعر
 گر عید وصل تست منم خود غلام عید
 دگربار این دلم آتش گرفتست
 امروز گزافی ده آن باده نابی را
 من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
 ای جان ای جان فی ستر الله
 اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی
 چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را
 پرده دل می زند زهره هم از بامداد
 گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
 سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود

 » بیشتر بخوانید...
 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 ظاهرشاه در حدیث رفتگان
 دردیدهً من بسکه هوس انگیزی
 قد کوتاه حقم را که دیدم
 گفته بودی شهرِ دل را بازسازی می­کنی
 بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
 جوهر مردی
 بادها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را
تقاضایی نهادستی در این جذبه دل ما را
منم ناکام کام تو برای صید و دام تو
گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را
چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره
چه داند یوسف مصری نتیجه شور و غوغا را
گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش
که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا
چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم
سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا
اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد
نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را
یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم
یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را
خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را
که جانش مستعد باشد کشاکش های بالا را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *