+ - x
 » از همین شاعر
 سماع چیست ز پنهانیان دل پیغام
 آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
 زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب
 هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها
 گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
 باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای
 امروز جنون نو رسیده ست
 ای بخاری را تو جان پنداشته
 بیست و یکم
 تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر

 » بیشتر بخوانید...
 این شعر به پرنده شدن های ما ه گُل
 خواب پریشان و زکام و کابوس و غم عشق و نان و از این قبیل
 قلمم زاده نیزار غم است
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 تا بهار آرزوهای مرا گلباررویا میکنی
 چشم به راه
 الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
 پدرم
 اتفاق
 آواز آبشار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا کامشب بجان بخشی بزلف یار می ماند
جمال ماه نور افشان بدان رخسار می ماند
بگرد چرخ استاره، چو مشتاقان آواره
که از سوز دل ایشان، خرد از کار می ماند
سقای روح یک باده، ز جام غیب در داده
ببین تا کیست افتاده و کی بیدار می ماند
بشب نالان و بیداران، نیابی جز که بیماران
و من گر هم نمی نالم، دلم بیمار می ماند
درین دریای بی مونس، دلا می نال چون یونس
نهنگ شب درین دریا به مردم خوار می ماند
بدان سان می خورد ما را ز خاص و عام اندر شب
نه دکان و نه سودا و نه این بازار می ماند
چه شد ناصر عباد الله؟ چه شد حافظ بلاد الله؟
ببین جز مبدع جانها اگر دیار می ماند
فلک بازار کیوانست، درو استاره گردانست
شب ما روز ایشانست که بی اغیار می ماند
جزین چرخ و زمین، در جان عجب چرخیست و بازاری
و لیک از غیرت، آن بازار در اسرار می ماند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *