+ - x
 » از همین شاعر
 گر یک سر موی از رخ تو روی نماید
 عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
 مقام خلوت و یار و سماع و تو خفته
 ای مرده ای که در تو ز جان هیچ بوی نیست
 دامن کشانم می کشد در بتکده عیاره ای *
 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود
 منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرم
 فارغم گر گشت دل آواره ای
 آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
 اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند

 » بیشتر بخوانید...
 فلتر شکن
 مرا داد این خرد پرور جنونی
 تو را که هر چه مراد است در جهان داری
 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 الا ای کشته نامحرمی چند
 اجرام که ساکنان این ایوانند
 افتادن از چشمهایت پاییز بود
 کُله از سر فرو افتد به وقت دست و پا بوسی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند
به جای مفرش و بالی همه مشت و لگد بیند
ازیرا خواب کژ بیند که آیینه خیالست او
که معلوم ست تعبیرش اگر او نیک و بد بیند
خصوصا اندر این مجلس که امشب در نمی گنجد
دو چشم عقل پایان بین که صدساله رصد بیند
شب قدرست وصل او شب قبرست هجر او
شب قبر از شب قدرش کرامات و مدد بیند
خنک جانی که بر بامش همی چوبک زند امشب
شود همچون سحر خندان عطای بی عدد بیند
برو ای خواب خاری زن تو اندر چشم نامحرم
که حیفست آن که بیگانه در این شب قد و خد بیند
شرابش ده بخوابانش برون بر از گلستانش
که تا در گردن او فردا ز غم حبل مسد بیند
ببردی روز در گفتن چو آمد شب خمش باری
که هرک از گفت خامش شد عوض گفت ابد بیند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *