+ - x
 » از همین شاعر
 طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد
 می رسد یوسف مصری همه اقرار دهید
 خواهیم یارا کامشب نخسپی
 اندرآ در خانه یارا ساعتی
 واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
 مستدرکات
 دیدن روی تو هم از بامداد
 جان خراباتی و عمر بهار
 کجکنن اغلن اودیا کلکل
 زندگانی صدر عالی باد

 » بیشتر بخوانید...
 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 اگر خاک تو از جان محرمی نیست
 گُلِ شگفتۀ من از بهشت، رانده شده
 چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
 ببرد از من قرار و طاقت و هوش
 اگر دانی زبان اختران را
 کژدم ِ عسل دختر
 جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
 به خوابیدگان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد
یکی پیمانه ای دارم که بر دریا همی خندد
دل دیوانه ای دارم که بند و پند نپذیرد
خداوندا تو می دانی که جانم از تو نشکیبد
ازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد
زهی هستی که تو داری زهی مستی که من دارم
تو را هستی همی زیبد مرا مستی همی زیبد
هلا بس کن هلا بس کن که این عشقی که بگزیدی
نشاطی می دهد بی غم قبولی می کند بی رد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *