+ - x
 » از همین شاعر
 آمد آمد در میان خوب ختن
 هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه
 ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی
 از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی
 امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ ها
 شکست نرخ شکر را بتم به روی ترش
 چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
 سر فرو کرد از فلک آن ماه روی سیمتن
 بوقلمون چند از انکار تو
 ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی

 » بیشتر بخوانید...
 تهمینه
 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
 صبر سنگ
 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
 شعور سبز
 خداحافظ گل سوری
 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
 شراب شعر چشمهای تو
 چهار بیتی ها بخش یکم
 زمین به قبرستان منتهی می شود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد
یکی پیمانه ای دارم که بر دریا همی خندد
دل دیوانه ای دارم که بند و پند نپذیرد
خداوندا تو می دانی که جانم از تو نشکیبد
ازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد
زهی هستی که تو داری زهی مستی که من دارم
تو را هستی همی زیبد مرا مستی همی زیبد
هلا بس کن هلا بس کن که این عشقی که بگزیدی
نشاطی می دهد بی غم قبولی می کند بی رد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *