+ - x
 » از همین شاعر
 من اگر پرغم اگر خندانم
 شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم
 چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد
 خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش
 فلکا بگو که تا کی گله های یار گویم
 زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم
 آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
 ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست
 بده آن باده دوشین که من از نوش تو مستم
 اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم

 » بیشتر بخوانید...
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 تا یک نگه بینم ترا یک عمرت ارمان میکنم
 ترا در خویش می بینم
 فتح خواهم کرد آن قلب جوان را روزی
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 چهار بیتی ها بخش سوم
 از جرم گل سیاه تا اوج زحل
 هرقدر طرب رو داد داغ و دردم افزون شد
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 آزادی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد
یکی پیمانه ای دارم که بر دریا همی خندد
دل دیوانه ای دارم که بند و پند نپذیرد
خداوندا تو می دانی که جانم از تو نشکیبد
ازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد
زهی هستی که تو داری زهی مستی که من دارم
تو را هستی همی زیبد مرا مستی همی زیبد
هلا بس کن هلا بس کن که این عشقی که بگزیدی
نشاطی می دهد بی غم قبولی می کند بی رد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *