+ - x
 » از همین شاعر
 بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان ها
 گر من ز دست بازی هر غم پژولمی
 مرا هر دم همی گویی که برگو قطعه شیرین
 این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
 افندس مسین کاغا یومیندن
 چنان کاین دل از آن دلدار مستست
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را
 ای صنم گلزاری چند مرا آزاری
 ای تو امان هر بلا ما همه در امان تو

 » بیشتر بخوانید...
 دل من در هوای روی فرخ
 قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا
 ببين به خرقه ام هرجا بود نشان شراب
 ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 مرگ
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 بازگشت
 می واژه
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد
یکی پیمانه ای دارم که بر دریا همی خندد
دل دیوانه ای دارم که بند و پند نپذیرد
خداوندا تو می دانی که جانم از تو نشکیبد
ازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد
زهی هستی که تو داری زهی مستی که من دارم
تو را هستی همی زیبد مرا مستی همی زیبد
هلا بس کن هلا بس کن که این عشقی که بگزیدی
نشاطی می دهد بی غم قبولی می کند بی رد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *