+ - x
 » از همین شاعر
 چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی
 امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم
 آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی
 آن خواجه خوش لقا چه دارد
 هله آن به که خوری این می و از دست روی
 اگر او ماه منستی شب من روز شدستی
 آورد خبر شکرستانی
 جان و سر تو که بگو بی نفاق
 از این تنگین قفص جانا پریدی
 یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست دوش

 » بیشتر بخوانید...
 ای آفتاب آینه دار جمال تو
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
 ما مرغ اسیر بی پر و بال توییم
 به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما
 زمانه کار او را میبرد پیش
 پای مرا دوباره سگ هار می خورد
 حلقه
 به خانه گریه می كردم گرفت آیینه « سازم » را
 از مرز انزوا
 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
چون دل نگشاید در آن را سببی باشد
رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانی
وقت سحری آید یا نیم شبی باشد
جانی که جدا گردد جویای خدا گردد
او نادره ای باشد او بوالعجبی باشد
آن دیده کز این ایوان ایوان دگر بیند
صاحب نظری باشد شیرین لقبی باشد
آن کس که چنین باشد با روح قرین باشد
در ساعت جان دادن او را طربی باشد
پایش چو به سنگ آید دریش به چنگ آید
جانش چو به لب آید با قندلبی باشد
چون تاج ملوکاتش در چشم نمی آید
او بی پدر و مادر عالی نسبی باشد
خاموش کن و هر جا اسرار مکن پیدا
در جمع سبک روحان هم بولهبی باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *