+ - x
 » از همین شاعر
 گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
 همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
 در عشق هر آنک شد فدایی
 قد رجعنا قد رجعنا جائیا من طورکم
 برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید
 به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام
 ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
 فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر
 با آن که می رسانی آن باده بقا را
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی

 » بیشتر بخوانید...
 یک ناگهان
 تا دل مسکین من در کار تست
 با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد
 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
 ناودانها
 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
 نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
 باغ
 اسفندیار
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
چون دل نگشاید در آن را سببی باشد
رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانی
وقت سحری آید یا نیم شبی باشد
جانی که جدا گردد جویای خدا گردد
او نادره ای باشد او بوالعجبی باشد
آن دیده کز این ایوان ایوان دگر بیند
صاحب نظری باشد شیرین لقبی باشد
آن کس که چنین باشد با روح قرین باشد
در ساعت جان دادن او را طربی باشد
پایش چو به سنگ آید دریش به چنگ آید
جانش چو به لب آید با قندلبی باشد
چون تاج ملوکاتش در چشم نمی آید
او بی پدر و مادر عالی نسبی باشد
خاموش کن و هر جا اسرار مکن پیدا
در جمع سبک روحان هم بولهبی باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *