+ - x
 » از همین شاعر
 امروز چنانم که خر از بار ندانم
 ای همه سرگشتگان مهمان تو
 جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
 ما مست شدیم و دل جدا شد
 اندر دل ما تویی نگارا
 برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
 گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
 در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی
 ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
 حرام گشت از این پس فغان و غمخواری

 » بیشتر بخوانید...
 مرگ غم
 ای کاش که جای آرمیدن بودی
 دارم امید عاطفتی از جناب دوست
 شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی
 باز کجا ساز سفر می کنی
 پریدن از سر بامی به بامی
 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
 خمخانه ی عشرت
 فردایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا
تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد
تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا
بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی
ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما
تویی دریا منم ماهی چنان دارم که می خواهی
بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده ام تنها
ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخر
دمی که تو نه ای حاضر گرفت آتش چنین بالا
اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند
کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا
عذابست این جهان بی تو مبادا یک زمان بی تو
به جان تو که جان بی تو شکنجه ست و بلا بر ما
خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی
چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی
هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شد
بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا
تعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مه
پر از حورست این خرگه نهان از دیده اعمی
زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق
به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا
زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی
که او شمسیست نی شرقی و نی غربی و نی در جا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *