+ - x
 » از همین شاعر
 چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
 الیوم من الوصل نسیم و سعود
 بر من نیستی یارا کجایی
 اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
 ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی
 آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی
 گویم سخن شکرنباتت
 انجیرفروش را چه بهتر
 ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایش

 » بیشتر بخوانید...
 رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
 نهنگ شوق من با آب پيچد
 لبِ تنهایی ات بنشین خیابان را تماشا كن
 ديدِ حق ديدن ديدار فقير
 تبسم
 دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
 رسول فجر
 خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
 مرا به خانه ام ببر
 آواز آبشار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا
تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد
تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا
بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی
ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما
تویی دریا منم ماهی چنان دارم که می خواهی
بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده ام تنها
ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخر
دمی که تو نه ای حاضر گرفت آتش چنین بالا
اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند
کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا
عذابست این جهان بی تو مبادا یک زمان بی تو
به جان تو که جان بی تو شکنجه ست و بلا بر ما
خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی
چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی
هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شد
بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا
تعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مه
پر از حورست این خرگه نهان از دیده اعمی
زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق
به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا
زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی
که او شمسیست نی شرقی و نی غربی و نی در جا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *