+ - x
 » از همین شاعر
 به شکرخنده اگر می ببرد جان رسدش
 چه کارستان که داری اندر این دل
 بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
 دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
 از بدی ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
 گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد
 از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم
 سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
 من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
 چو عشقش برآرد سر از بی قراری

 » بیشتر بخوانید...
 به نظر وصل دلبری دارم
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 مشو نخچیر ابلیسان این عصر
 طفل یتیم
 دلت از آسمان برکن
 در زیر سایه روشن مهتاب خوابنک
 هنربند
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 جوانان را بد آموز است این عصر
 اگر این مکتب است و این ملا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا
تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد
تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا
بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی
ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما
تویی دریا منم ماهی چنان دارم که می خواهی
بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده ام تنها
ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخر
دمی که تو نه ای حاضر گرفت آتش چنین بالا
اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند
کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا
عذابست این جهان بی تو مبادا یک زمان بی تو
به جان تو که جان بی تو شکنجه ست و بلا بر ما
خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی
چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی
هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شد
بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا
تعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مه
پر از حورست این خرگه نهان از دیده اعمی
زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق
به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا
زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی
که او شمسیست نی شرقی و نی غربی و نی در جا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *