+ - x
 » از همین شاعر
 بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی
 باز رسیدیم ز میخانه مست
 با من صنما دل یک دله کن
 این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
 مرا چون ناف بر مستی بریدی
 در این سرما و باران یار خوشتر
 کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را
 ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم
 ز هر چیزی ملول است آن فضولی
 فعل نیکان محرض نیکیست

 » بیشتر بخوانید...
 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
 چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
 روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
 توکلت علی الله می روم يار
 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
 جز در تو . اسراری نمانده است
 چه عصر است این که دین فریادی اوست
 به غير از آستانت جا ندارم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

امروز جمال تو بر دیده مبارک باد
بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد
گل ها چون میان بندد بر جمله جهان خندد
ای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد
خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیده
دل بر در این خانه لغزیده مبارک باد
نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم
نوروز و چنین باران باریده مبارک باد
بی گفت زبان تو بی حرف و بیان تو
از باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *