+ - x
 » از همین شاعر
 به حسن تو نباشد یار دیگر
 با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من
 آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی
 رو که به مهمان تو می نروم ای اخی
 عشوۀ دشمن بخوردی عاقبت
 ندا رسید به جان ها ز خسرو منصور
 درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
 هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
 باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
 اگر مر تو را صلح آهنگ نیست

 » بیشتر بخوانید...
 بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند (پیر هرات)
 فقط خواب
 بچشم من جهان جز رهگذر نیست
 در چشمت گوزنی بیتاب است
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 مداری
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 آشوب تخیل
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
وان چشم کجا خسپد کو چون تو شهی یابد
ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب
کان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد
من بنده آن عاشق کو نر بود و صادق
کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد
در خدمت شه باشد شب همره مه باشد
تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد
بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی
آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد
آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو
می گردد در خرمن تا مشت کهی یابد
بالش چو نمی یابد از اطلس روی تو
باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد
زان نعل تو در آتش کردند در این سودا
تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد
امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن
تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد
اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش
تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *