+ - x
 » از همین شاعر
 گر می نکند لبم بیانت
 دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
 مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی
 تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی دانم
 رفتم تصدیع از جهان بردم
 ای عارف خوش کلام برگو
 من پاکباز عشقم تخم غرض نکارم
 ای جان ای جان فی ستر الله
 هزار جان مقدس فدای روی تو باد
 ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی

 » بیشتر بخوانید...
 ایستاده ام که رهگذری عاشقم کند
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ
 باغ وحش
 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
 اگر حامد شود محمود
 کفران
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 شور صد صحرا جنون گرد نمکدان شما
 تو را دوست میدارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا
ببین این بحر و کشتی ها که بر هم می زنند این جا
ببین عذرا و وامق را در آن آتش خلایق را
ببین معشوق و عاشق را ببین آن شاه و آن طغرا
چو جوهر قلزم اندر شد نه پنهان گشت و نی تر شد
ز قلزم آتشی برشد در او هم لا و هم الا
چو بی گاهست آهسته چو چشمت هست بربسته
مزن لاف و مشو خسته مگو زیر و مگو بالا
که سوی عقل کژبینی درآمد از قضا کینی
چو مفلوجی چو مسکینی بماند آن عقل هم برجا
اگر هستی تو از آدم در این دریا فروکش دم
که اینت واجبست ای عم اگر امروز اگر فردا
ز بحر این در خجل باشد چه جای آب و گل باشد
چه جان و عقل و دل باشد که نبود او کف دریا
چه سودا می پزد این دل چه صفرا می کند این جان
چه سرگردان همی دارد تو را این عقل کارافزا
زهی ابر گهربیزی ز شمس الدین تبریزی
زهی امن و شکرریزی میان عالم غوغا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *