+ - x
 » از همین شاعر
 کسی که غیر این سوداش نبود
 رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
 چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر
 سیزدهم
 جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو
 من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
 گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی
 دوش می گفت جانم کی سپهر معظم
 از دل به دل برادر گویند روزنیست
 بستان قدح از دستم ای مست که من مستم

 » بیشتر بخوانید...
 بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
 خاطره ها
 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 طرح یک خالق زن
 حنجر و گوش و نگاه
 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
 صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا
ببین این بحر و کشتی ها که بر هم می زنند این جا
ببین عذرا و وامق را در آن آتش خلایق را
ببین معشوق و عاشق را ببین آن شاه و آن طغرا
چو جوهر قلزم اندر شد نه پنهان گشت و نی تر شد
ز قلزم آتشی برشد در او هم لا و هم الا
چو بی گاهست آهسته چو چشمت هست بربسته
مزن لاف و مشو خسته مگو زیر و مگو بالا
که سوی عقل کژبینی درآمد از قضا کینی
چو مفلوجی چو مسکینی بماند آن عقل هم برجا
اگر هستی تو از آدم در این دریا فروکش دم
که اینت واجبست ای عم اگر امروز اگر فردا
ز بحر این در خجل باشد چه جای آب و گل باشد
چه جان و عقل و دل باشد که نبود او کف دریا
چه سودا می پزد این دل چه صفرا می کند این جان
چه سرگردان همی دارد تو را این عقل کارافزا
زهی ابر گهربیزی ز شمس الدین تبریزی
زهی امن و شکرریزی میان عالم غوغا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *