+ - x
 » از همین شاعر
 مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیماری
 هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
 رجب بیرون شد و شعبان درآمد
 از دخول هر غری افسرده ای در کار من
 به پیش آر سغراق گلگون من
 گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز
 هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
 چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
 بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده
 صنما خرگه توم که بسازی و برکنی

 » بیشتر بخوانید...
 پاییز
 آنسوی اضطراب
 مرا از منطق آید بوی خامی
 رندم و شهره به شوریدگی و شیدائی
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
 باز کجا ساز سفر می کنی
 دوستت میدارم ای زخم زرد!
 هاتفی از گوشه میخانه دوش
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از سرو مرا بوی بالای تو می آید
وز ماه مرا رنگ و سیمای تو می آید
هر نی کمر خدمت در پیش تو می بندد
شکر به غلامی حلوای تو می آید
هر نور که آید او از نور تو زاید او
می مژده دهد یعنی فردای تو می آید
گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شد
زیرا که از آن خنده رعنای تو می آید
هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم
اندر سرم از شش سو سودای تو می آید
چون برروم از پستی بیرون شوم از هستی
در گوش من آن جا هم هیهای تو می آید
اندر دل آوازی پرشورش و غمازی
آن ناله چنین دانم کز نای تو می آید
روزست شبم از تو خشکست لبم از تو
غم نیست اگر خشکست دریای تو می آید
زیر فلک اطلس هشیار نماند کس
زیرا که ز بیش و پس می های تو می آید
از جور تو اندیشم جور آید در پیشم
بینم که چنان تلخی از رای تو می آید
شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش
جان تازه کند زیرا صحرای تو می آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *