+ - x
 » از همین شاعر
 روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید
 آن شکرپاسخ نباتم می دهد
 شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت ها
 دلا تو شهد منه در دهان رنجوران
 چو بربندند ناگاهت زنخدان
 دهم
 به پیشت نام جان گویم زهی رو
 در وصالت چرا بیاموزم
 باده نمی بایدم فارغم از درد و صاف
 گرمی مجوی الا از سوزش درونی

 » بیشتر بخوانید...
 ترا از آستان خود براندند
 تلک
 دو حکمت از ملا محمد عمر
 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
 روزگاریست که ما را نگران می داری
 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار
 مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
 فساد عصر حاضر آشکار است
 از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
 کاغذ دیواری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از سرو مرا بوی بالای تو می آید
وز ماه مرا رنگ و سیمای تو می آید
هر نی کمر خدمت در پیش تو می بندد
شکر به غلامی حلوای تو می آید
هر نور که آید او از نور تو زاید او
می مژده دهد یعنی فردای تو می آید
گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شد
زیرا که از آن خنده رعنای تو می آید
هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم
اندر سرم از شش سو سودای تو می آید
چون برروم از پستی بیرون شوم از هستی
در گوش من آن جا هم هیهای تو می آید
اندر دل آوازی پرشورش و غمازی
آن ناله چنین دانم کز نای تو می آید
روزست شبم از تو خشکست لبم از تو
غم نیست اگر خشکست دریای تو می آید
زیر فلک اطلس هشیار نماند کس
زیرا که ز بیش و پس می های تو می آید
از جور تو اندیشم جور آید در پیشم
بینم که چنان تلخی از رای تو می آید
شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش
جان تازه کند زیرا صحرای تو می آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *