+ - x
 » از همین شاعر
 جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید
 همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
 بیست و یکم
 این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله ای
 آه کان طوطی دل بی شکرستان چه کند
 غلامم خواجه را آزاد کردم
 هر کی از نیستی آید به سوی او خبری
 این قافله بار ما ندارد
 رو رو که نه ای عاشق ای زلفک و ای خالک
 یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی

 » بیشتر بخوانید...
 بر گور بوسه ها
 این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
 یک روز
 نور جانست هويدا و عيان و چه نهان
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 ناآشتی
 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
 بی تو نمی شود قدم زندگی زنم
 عاشقم عاشق به رویت، گر نمی دانی بدان
 دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از سرو مرا بوی بالای تو می آید
وز ماه مرا رنگ و سیمای تو می آید
هر نی کمر خدمت در پیش تو می بندد
شکر به غلامی حلوای تو می آید
هر نور که آید او از نور تو زاید او
می مژده دهد یعنی فردای تو می آید
گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شد
زیرا که از آن خنده رعنای تو می آید
هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم
اندر سرم از شش سو سودای تو می آید
چون برروم از پستی بیرون شوم از هستی
در گوش من آن جا هم هیهای تو می آید
اندر دل آوازی پرشورش و غمازی
آن ناله چنین دانم کز نای تو می آید
روزست شبم از تو خشکست لبم از تو
غم نیست اگر خشکست دریای تو می آید
زیر فلک اطلس هشیار نماند کس
زیرا که ز بیش و پس می های تو می آید
از جور تو اندیشم جور آید در پیشم
بینم که چنان تلخی از رای تو می آید
شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش
جان تازه کند زیرا صحرای تو می آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *