+ - x
 » از همین شاعر
 یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم
 گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی
 در این دم همدمی آمد خمش کن
 خانه دل باز کبوتر گرفت
 گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی
 چمنی که جمله گلها به پناه او گریزد
 ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم
 ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی
 خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
 از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازی

 » بیشتر بخوانید...
 در بیصدایی
 خمخانه ی عشرت
 خفاش شب
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 به باغم لاله شانم، خون بروید
 مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
 نتوان دل شاد را به غم فرسودن
 به چشم نیمه مست خود به من نگاه می کنی
 بوسه گاه رحمت
 رقص آتش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از سرو مرا بوی بالای تو می آید
وز ماه مرا رنگ و سیمای تو می آید
هر نی کمر خدمت در پیش تو می بندد
شکر به غلامی حلوای تو می آید
هر نور که آید او از نور تو زاید او
می مژده دهد یعنی فردای تو می آید
گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شد
زیرا که از آن خنده رعنای تو می آید
هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم
اندر سرم از شش سو سودای تو می آید
چون برروم از پستی بیرون شوم از هستی
در گوش من آن جا هم هیهای تو می آید
اندر دل آوازی پرشورش و غمازی
آن ناله چنین دانم کز نای تو می آید
روزست شبم از تو خشکست لبم از تو
غم نیست اگر خشکست دریای تو می آید
زیر فلک اطلس هشیار نماند کس
زیرا که ز بیش و پس می های تو می آید
از جور تو اندیشم جور آید در پیشم
بینم که چنان تلخی از رای تو می آید
شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش
جان تازه کند زیرا صحرای تو می آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *