+ - x
 » از همین شاعر
 از انبهی ماهی دریا به نهان گشته
 ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی
 آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست
 روزی که مرا ز من ستانی
 ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی
 هفتم
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
 ای روز مبارک و خجسته
 یاور من تویی بکن بهر خدای یاریی

 » بیشتر بخوانید...
 آن روز دور نیست
 خانه متروک
 از بودنی ایدوست چه داری تیمار
 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
 شب چله
 دو توته سروده
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 قرآن که مهین کلام خوانند آن را
 برای معشوقه پیر
 آن ماه سخن ز بامیان می گوید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از سرو مرا بوی بالای تو می آید
وز ماه مرا رنگ و سیمای تو می آید
هر نی کمر خدمت در پیش تو می بندد
شکر به غلامی حلوای تو می آید
هر نور که آید او از نور تو زاید او
می مژده دهد یعنی فردای تو می آید
گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شد
زیرا که از آن خنده رعنای تو می آید
هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم
اندر سرم از شش سو سودای تو می آید
چون برروم از پستی بیرون شوم از هستی
در گوش من آن جا هم هیهای تو می آید
اندر دل آوازی پرشورش و غمازی
آن ناله چنین دانم کز نای تو می آید
روزست شبم از تو خشکست لبم از تو
غم نیست اگر خشکست دریای تو می آید
زیر فلک اطلس هشیار نماند کس
زیرا که ز بیش و پس می های تو می آید
از جور تو اندیشم جور آید در پیشم
بینم که چنان تلخی از رای تو می آید
شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش
جان تازه کند زیرا صحرای تو می آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *