+ - x
 » از همین شاعر
 تا با تو قرین شده ست جانم
 انجیرفروش را چه بهتر
 جانا بیار باده و بختم بلند کن
 صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی
 کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان
 ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ای
 یا ملک المغرب والمشرق
 صد خمار است و طرب در نظر آن دیده
 برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری
 ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم

 » بیشتر بخوانید...
  چو نيست راحت از آن به جور يار بساز
 سارا بس است از همه گلهای این جهان
 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
 زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
 مثنوی زهره و منوجهر
 کوچ و غربت
 وداع
 حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مستان می ما را هم ساقی ما باید
با آن همه شیرینی گر ترش کند شاید
با آن همه حسن آن مه گر ناز کند گه گه
والله که کلاه از شه بستاند و برباید
پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرم
تا شینم و می میرم کاین چرخ چه می زاید
فرمای تو ساقی را آن شادی باقی را
تا باد نپیماید تا باده بپیماید
صد سر ببرد در دم از محرم و نامحرم
نی غم خورد از ماتم نی دست بیالاید
چون شمع بسوزاند پروانه مسکین را
چون جعد براندازد چون چهره بیاراید
پروانه چو بی جان شد جانیش دهد نسیه
وان جان چو آتش را زان رطل بفرماید
رطلی ز می باقی کز غایت راواقی
هر نقش که اندیشی در دل به تو بنماید
ای عشق خداوندی شمس الحق تبریزی
چندانک بیفزایی این باده بیفزاید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *