+ - x
 » از همین شاعر
 سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو
 سگ ار چه بی فغان و شر نباشد
 تا با تو قرین شده ست جانم
 سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
 تو تا بنشسته ای بر دار فانی
 هزار جان مقدس فدای روی تو باد
 نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
 زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند
 تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
 امروز نیم ملول شادم

 » بیشتر بخوانید...
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 صلاح کار کجا و من خراب کجا
 تنگنای زنده گی
 منه از کف چراغ آرزو را
 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
 چقدر تو بلند و من پستم
 در تنور فاصله
 نیم من
 آدم، سنگ، آهن
 هرگز نشد که فلسفه ها راحتم کنند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در خانه نشسته بت عیار کی دارد؟
معشوق قمر روی شکر بار کی دارد؟
بی زحمت دیده رخ خورشید که بیند؟
بی پرده عیان طاقت دیدار کی دارد؟
گفتی:« به خرابات دگر کار ندارم »
خود کار تو داری و دگر کار کی دارد؟
رندان صبوحی همه مخمور و خمارند
ای زُهره کلید در خمار کی دارد؟
ما طوطی غیبیم، شکر خواره و عاشق
آن کان شکرهای بقنطار کی دارد؟
یک غمزۀ دیدار، به از دامن دینار
دیدار چو باشد، غم دینار کی دارد؟
جانها چو از آن شیر رۀ صید بدیدند
اکنون چو سگان، میل به مردار کی دارد؟
چون عین عیانست، ز اقرار کی لافد؟
اقرار چو کاسد شود، انکار کی دارد؟
ای در رخ تو زلزلهٔ روز قیامت
در جنت حسن تو غم نار کی دارد؟
با غمزۀ غمازۀ آن یار وفادار
اندیشهٔ این عالم غدار کی دارد؟
گفتی:« که ز احوال عزیزان خبری ده »
با مخبر خوبت سر اخبار کی دارد؟
ای مطرب خوش لهجهٔ شیرین دم عارف
یاری ده و بر گو که چنین یار کی دارد؟
بازار بتان از تو خرابست و کسادست
بازار چه باشد؟ دل بازار کی دارد؟
امروز ز سودای تو کس را سرِ سر نیست
دستار کی دارد؟ سر دستار کی دارد؟
شمس الحق تبریز چو نقد آمد و پیدا
از پار کی گوید؟ غم پیرار کی دارد؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *