+ - x
 » از همین شاعر
 سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز
 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی
 خوابم ببسته ای بگشا ای قمر نقاب
 از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم
 آن کس که ز تو نشان ندارد
 الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی
 گر ندید آن شاد جان این گلستان را شاد چیست
 چو بگشادم نظر از شیوه تو
 مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد
 توبه من درست نیست خموش

 » بیشتر بخوانید...
 شعر ناتمام
 پاندول ساعت
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
 ای کعبه دری باز به روی دل ما کن
 نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم
 اگر اینب و جاهی از فرنگ است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در خانه نشسته بت عیار کی دارد؟
معشوق قمر روی شکر بار کی دارد؟
بی زحمت دیده رخ خورشید که بیند؟
بی پرده عیان طاقت دیدار کی دارد؟
گفتی:« به خرابات دگر کار ندارم »
خود کار تو داری و دگر کار کی دارد؟
رندان صبوحی همه مخمور و خمارند
ای زُهره کلید در خمار کی دارد؟
ما طوطی غیبیم، شکر خواره و عاشق
آن کان شکرهای بقنطار کی دارد؟
یک غمزۀ دیدار، به از دامن دینار
دیدار چو باشد، غم دینار کی دارد؟
جانها چو از آن شیر رۀ صید بدیدند
اکنون چو سگان، میل به مردار کی دارد؟
چون عین عیانست، ز اقرار کی لافد؟
اقرار چو کاسد شود، انکار کی دارد؟
ای در رخ تو زلزلهٔ روز قیامت
در جنت حسن تو غم نار کی دارد؟
با غمزۀ غمازۀ آن یار وفادار
اندیشهٔ این عالم غدار کی دارد؟
گفتی:« که ز احوال عزیزان خبری ده »
با مخبر خوبت سر اخبار کی دارد؟
ای مطرب خوش لهجهٔ شیرین دم عارف
یاری ده و بر گو که چنین یار کی دارد؟
بازار بتان از تو خرابست و کسادست
بازار چه باشد؟ دل بازار کی دارد؟
امروز ز سودای تو کس را سرِ سر نیست
دستار کی دارد؟ سر دستار کی دارد؟
شمس الحق تبریز چو نقد آمد و پیدا
از پار کی گوید؟ غم پیرار کی دارد؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *