+ - x
 » از همین شاعر
 دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
 با روی تو کفر است به معنی نگریدن
 آخر گل و خار را بدیدی
 مست رسید آن بت بی باک من
 صد دل و صد جان بدمی دادمی
 کسی کز غمزۀ صد عقل بندد
 دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
 مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه
 مندیش از آن بت مسیحایی
 در غم یار، یار بایستی

 » بیشتر بخوانید...
 آه نوميد بی اثر نبود
 مشاعره
 این افعال كمكی برایت هیچ كاری نكرد
 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
 اگر دوباره نیایی
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست
 یک سایه نوازش
 طعنۀ خنده
 آزادگی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بار دگر آن مست ببازار در آمد
وان سردۀ مخمور بخمار در آمد
سرهای درختان همه پُر بار چرا شد؟
کان بلبل خوش لحن بتکرار در آمد
یک حملهٔ دیگر همه در رقص در آییم
مستانه و یارانه که آن یار در آمد
یک حملهٔ دیگر همه دامن بگشاییم
کز بهر نثار آن شهٔ دربار در آمد
یک حملهٔ دیگر بشکر خانه در آییم
کز مصر چنین قند بخروار در آمد
یک حملهٔ دیگر بُنهٔ خواب بسوزیم
زیرا که چنین دولت بیدار در آمد
یک حملهٔ دیگر بشب این پاس بداریم
کان لولی شب دزد باقرار در آمد
یک حملهٔ دیگر برسان باده که مستی
در عربده ویران شده دستار در آمد
یک حملهٔ دیگر بسلیمان بگراییم
کان هُدهُد پُر خون شده منقار در آمد
این شربت جان پرور جان بخش چه ساقیست؟
از دست مسیحی که ببیمار در آمد
اکنون بزند گردن غمهای جهان را
کاقبال تو چون حیدر کّرار در آمد
دارالحرج امروز چو دارالفرجی شد
کان شادی و آن مستی بسیار در آمد
بر بند لب اکنون که سخن گستر بی لب
بی حرف سیه روی بگفتار در آمد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *