+ - x
 » از همین شاعر
 آخر از هجران به وصلش در رسیدستی دلا
 به بخت و طالع ما ای افندی
 تعالوا کلنا ذا الیوم سکری
 ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی
 یا قمرا لوعه للقمرین سکن
 الا فی الغشق تشریفی و عیدی
 اندر دل ما تویی نگارا
 صاف جان ها سوی گردون می رود
 کس با چو تو یار راز گوید
 دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم

 » بیشتر بخوانید...
 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
 ای آمده از عالم روحانی تفت
 اکسیجنِ مسموم
 گل بی رخ یار خوش نباشد
 بوزینه و انسان
 ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند نماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
حیله بکند لیک خدایی نتواند
گامی دو چنان آید کو راست نهادست
وان گاه که داند که کجاهاش کشاند
استیزه مکن مملکت عشق طلب کن
کاین مملکتت از ملک الموت رهاند
باری تو بهل کام خود و نور خرد گیر
کاین کام تو را زود به ناکام رساند
اشکاری شه باش و مجو هیچ شکاری
کاشکار تو را باز اجل بازستاند
چون باز شهی رو به سوی طبله بازش
کان طبله تو را نوش دهد طبل نخواند
از شاه وفادارتر امروز کسی نیست
خر جانب او ران که تو را هیچ نراند
زندانی مرگند همه خلق یقین دان
محبوس تو را از تک زندان نرهاند
دانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیست
تا هر که مخنث بود آتش برماند
حاشا ز سواری که بود عاشق این راه
که بانگ سگ کوی دلش را بطپاند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *