+ - x
 » از همین شاعر
 گشته ست طپان جانم ای جان و جهان برگو
 غلامم خواجه را آزاد کردم
 ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
 تا چند از فراق مرا کار بشکنی
 چشم بگشا جان ها بین از بدن بگریخته
 درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا
 کجایید ای شهیدان خدایی
 وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
 هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
 باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش

 » بیشتر بخوانید...
 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 در تنور فاصله
 خمخانه ی عشرت
 به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
 باز کجا ساز سفر می کنی
 ادب پیرایه نادان و داناست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
بر چهره ما خاک چو گلگونه نماید
خواهم که ز زنار دو صد خرقه نماید
ترسابچه گوید که بپوشان که نشاید
اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرار
چون نه مهه گشتست ندانی که بزاید
شاهیست دل اندر تن ماننده گاوی
وین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید
وان دانه که افتاد در این هاون عشاق
هر سوی جهد لیک به ناچار بساید
از خانه عشق آنک بپرد چو کبوتر
هر جا که رود عاقبت کار بیاید
آیینه که شمس الحق تبریز بسازد
زنگار کجا گیرد و صیقل به چه باید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *