+ - x
 » از همین شاعر
 بخش ششم
 آن شکرپاسخ نباتم می دهد
 گر گمشدگان روزگاریم
 ای خواجه تو چه مرغی نامت چه چرا شایی
 طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی
 بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
 ای برده نماز من ز هنگام
 ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی
 خشم مرو خواجه! پشیمان شوی
 وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد

 » بیشتر بخوانید...
 اگر تو گرم و من سردم
 جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
 شعری که زندگیست
 ترا از آستان خود براندند
 دارو
 ای یار بی تو زندگی عادت نمی شود
 هرچه اندوخته بودم همه لا يحصل بود
 دانشگاه
 نیم من
 بازی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر نکته که از زهر اجل تلختر آید
آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید
در چاه زنخدان تو هر جان که وطن ساخت
زود از رسن زلف تو بر چرخ برآید
هین توشه ده از خوشه ابروی ظریفت
زان پیش که جان را ز تو وقت سفر آید
از دعوت و آواز خوشت بوی دل آید
لبیک زنم نفخه خون جگر آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *