+ - x
 » از همین شاعر
 خنده از لطفت حکایت می کند
 امروز در این شهر نفیر است و فغانی
 دل با دل دوست در حنین باشد
 آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا
 زنهار مرا مگو که پیرم
 روی تو به رنگریز کان ماند
 چند نظاره جهان کردن
 ای جان و قوام جمله جان ها
 بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
 جز جانب دل به دل نیاییم

 » بیشتر بخوانید...
 معرفت نیست در این معرفت آموختگان
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 سکوت قرن
 فریاد خسته
 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
 چون سرو کلفتی چند پیچیده اند بر ما
 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
 از کابل تا دوبی
 مادر
 سرنوشت رأی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را
خضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را
عمر آمد عمر آمد ببین سرزیر شیطان را
سحر آمد سحر آمد بهل خواب سباتی را
بهار آمد بهار آمد رهیده بین اسیران را
به بستان آ به بستان آ ببین خلق نجاتی را
چو خورشید حمل آمد شعاعش در عمل آمد
ببین لعل بدخشان را و یاقوت زکاتی را
همان سلطان همان سلطان که خاکی را نبات آرد
ببخشد جان ببخشد جان نگاران نباتی را
درختان بین درختان بین همه صایم همه قایم
قبول آمد قبول آمد مناجات صلاتی را
ز نورافشان ز نورافشان نتانی دید ذاتش را
ببین باری ببین باری تجلی صفاتی را
گلستان را گلستان را خماری بد ز جور دی
فرستاد او فرستاد او شرابات نباتی را
بشارت ده بشارت ده به محبوسان جسمانی
که حشر آمد که حشر آمد شهیدان رفاتی را
شقایق را شقایق را تو شاکر بین و گفتی نی
تو هم نو شو تو هم نو شو بهل نطق بیاتی را
شکوفه و میوه بستان برات هر درخت آمد
که بیخم نیست پوسیده ببین وصل سماتی را
زبان صدق و برق رو برات ممنان آمد
که جانم واصل وصلست و هشته بی ثباتی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *