+ - x
 » از همین شاعر
 آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم
 سوی آن سلطان خوبان الرحیل
 نگار خوب شکربار چونست
 معده را پر کرده ای دوش از خمیر و از فطیر
 ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی
 نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند؟
 ناگهان اندردویدم پیش وی
 ای گشته دلت چو سنگ خاره
 خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تن
 ماه دیدم شد مرا سودای چرخ

 » بیشتر بخوانید...
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 از کوزه گری کوزه خریدم باری
 دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
 دعای مادر
 می دهد سرمه فسون نرگس شهلای ترا
 بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 چون عهده نمی شود کسی فردا را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را
خضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را
عمر آمد عمر آمد ببین سرزیر شیطان را
سحر آمد سحر آمد بهل خواب سباتی را
بهار آمد بهار آمد رهیده بین اسیران را
به بستان آ به بستان آ ببین خلق نجاتی را
چو خورشید حمل آمد شعاعش در عمل آمد
ببین لعل بدخشان را و یاقوت زکاتی را
همان سلطان همان سلطان که خاکی را نبات آرد
ببخشد جان ببخشد جان نگاران نباتی را
درختان بین درختان بین همه صایم همه قایم
قبول آمد قبول آمد مناجات صلاتی را
ز نورافشان ز نورافشان نتانی دید ذاتش را
ببین باری ببین باری تجلی صفاتی را
گلستان را گلستان را خماری بد ز جور دی
فرستاد او فرستاد او شرابات نباتی را
بشارت ده بشارت ده به محبوسان جسمانی
که حشر آمد که حشر آمد شهیدان رفاتی را
شقایق را شقایق را تو شاکر بین و گفتی نی
تو هم نو شو تو هم نو شو بهل نطق بیاتی را
شکوفه و میوه بستان برات هر درخت آمد
که بیخم نیست پوسیده ببین وصل سماتی را
زبان صدق و برق رو برات ممنان آمد
که جانم واصل وصلست و هشته بی ثباتی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *