+ - x
 » از همین شاعر
 می شناسد پرده جان آن صنم
 کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی
 تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر
 مرا چون ناف بر مستی بریدی
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی
 ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
 هله آن به که خوری این می و از دست روی
 گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
 بیش مکن همچنان خانه درآ همچنین

 » بیشتر بخوانید...
 خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
 پدرم
 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
 هنوز قامت مستت روان زیباییست
 گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
 بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
 اعتماد
 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
 دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را
خضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را
عمر آمد عمر آمد ببین سرزیر شیطان را
سحر آمد سحر آمد بهل خواب سباتی را
بهار آمد بهار آمد رهیده بین اسیران را
به بستان آ به بستان آ ببین خلق نجاتی را
چو خورشید حمل آمد شعاعش در عمل آمد
ببین لعل بدخشان را و یاقوت زکاتی را
همان سلطان همان سلطان که خاکی را نبات آرد
ببخشد جان ببخشد جان نگاران نباتی را
درختان بین درختان بین همه صایم همه قایم
قبول آمد قبول آمد مناجات صلاتی را
ز نورافشان ز نورافشان نتانی دید ذاتش را
ببین باری ببین باری تجلی صفاتی را
گلستان را گلستان را خماری بد ز جور دی
فرستاد او فرستاد او شرابات نباتی را
بشارت ده بشارت ده به محبوسان جسمانی
که حشر آمد که حشر آمد شهیدان رفاتی را
شقایق را شقایق را تو شاکر بین و گفتی نی
تو هم نو شو تو هم نو شو بهل نطق بیاتی را
شکوفه و میوه بستان برات هر درخت آمد
که بیخم نیست پوسیده ببین وصل سماتی را
زبان صدق و برق رو برات ممنان آمد
که جانم واصل وصلست و هشته بی ثباتی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *