+ - x
 » از همین شاعر
 ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
 بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی
 ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا
 یکی لحظه از او دوری نباید
 سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
 در بگشا کآمد خامی دگر
 کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی
 سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
 از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا

 » بیشتر بخوانید...
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 رفته
 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
 سیاهی هوش
 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
 عشق بشر
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
 می وزد باد
 می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما
صد جان بر افشانم بر او گویم هنییا مرحبا
رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی چون شوم
صبر و قرارم برده ای ای میزبان زودتر بیا
از مه ستاره می بری تو پاره پاره می بری
گه شیرخواره می بری گه می کشانی دایه را
دارم دلی همچون جهان تا می کشد کوه گران
من که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا
گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد
من آردم گندم نیم چون آمدم در آسیا
در آسیا گندم رود کز سنبله زادست او
زاده مهم نی سنبله در آسیا باشم چرا
نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی
زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا
با عقل خود گر جفتمی من گفتنی ها گفتمی
خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *