+ - x
 » از همین شاعر
 ای آسمان که بر سر ما چرخ می زنی
 برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز
 مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری
 جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان
 ساقیا شد عقل ها هم خانه دیوانگی
 راز را اندر میان نه وامگیر
 سماع آمد هلا ای یار برجه
 ای دل چو نمی گردد در شرح زبان من
 در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی
 طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد

 » بیشتر بخوانید...
 فریاد بی آوا
 یک اتفاق ساده
 انت روائح رند الحمی و زاد غرامی
 نگه دارد برهمن کار خود را
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 مهربان
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 نزد من به ز وصل هجرانست
 سمفونی تاریک
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما
صد جان بر افشانم بر او گویم هنییا مرحبا
رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی چون شوم
صبر و قرارم برده ای ای میزبان زودتر بیا
از مه ستاره می بری تو پاره پاره می بری
گه شیرخواره می بری گه می کشانی دایه را
دارم دلی همچون جهان تا می کشد کوه گران
من که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا
گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد
من آردم گندم نیم چون آمدم در آسیا
در آسیا گندم رود کز سنبله زادست او
زاده مهم نی سنبله در آسیا باشم چرا
نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی
زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا
با عقل خود گر جفتمی من گفتنی ها گفتمی
خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *