+ - x
 » از همین شاعر
 ای آنکه از عزیزی در دیده جات کردند
 یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از این
 ای روی مه تو شاد خندان
 من آن ماهم که اندر لامکانم
 ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی
 روی تو به رنگریز کان ماند
 سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد
 چراغ عالم افروزم نمی تابد چنین روشن

 » بیشتر بخوانید...
 شب تاریک و برقها خاموش روشنی دیده چشم کور خودم
 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز
 او با ما، با ماست
 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
 مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 و بیاد من و تو
 هر سبزه که برکنار جوئی رسته است
 یک عُمر، گپ مفت ز هر شحنه خریدیم
 خواهش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما
صد جان بر افشانم بر او گویم هنییا مرحبا
رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی چون شوم
صبر و قرارم برده ای ای میزبان زودتر بیا
از مه ستاره می بری تو پاره پاره می بری
گه شیرخواره می بری گه می کشانی دایه را
دارم دلی همچون جهان تا می کشد کوه گران
من که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا
گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد
من آردم گندم نیم چون آمدم در آسیا
در آسیا گندم رود کز سنبله زادست او
زاده مهم نی سنبله در آسیا باشم چرا
نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی
زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا
با عقل خود گر جفتمی من گفتنی ها گفتمی
خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *