+ - x
 » از همین شاعر
 چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر
 چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
 چه پادشاست که از خاک پادشا سازد
 ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم
 ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی
 گهی در گیرم و گه بام گیرم
 ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
 پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای
 مبر رنج ای برادر خواجه سختست
 آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا

 » بیشتر بخوانید...
 من و دریچه ی من
 تا که رفتی از برم حتی جهانم گریه کرد
 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
 ترا من انتظارم
 دل بیمار و خسته ای دارم
 خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
 ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ
 بی خبر
 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مدارم یک زمان از کار فارغ
که گردد آدمی غمخوار فارغ
چو فارغ شد غم او را سخره گیرد
مبادا هیچ کس ای یار فارغ
قلندر گر چه فارغ می نماید
ولیکن نیست در اسرار فارغ
ز اول می کشد او خار بسیار
همه گل گشت و گشت از خار فارغ
چو موری دانه ها انبار می کرد
سلیمان شد شد از انبار فارغ
چو دریاییست او پرکار و بی کار
از او گیرند و او ز ایثار فارغ
قلندر هست در کشتی نشسته
روان در را و از رفتار فارغ
در این حیرت بسی بینی در این راه
ز کشتی و ز دریابار فارغ
به یاد بحر مست از وهم کشتی
نشسته احمقی بسیار فارغ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *