+ - x
 » از همین شاعر
 ما به تماشای تو بازآمدیم
 از دور بدیده شمس دین را
 شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی
 تو هر چند صدری شه مجلسی
 گویم سخن شکرنباتت
 افند کلیمیرا از زحمت ما چونی
 سماع از بهر جان بی قرارست
 یا ساقی اسقنی براح
 ای یار شگرف در همه کار
 به صورت یار من چون خشمگین شد

 » بیشتر بخوانید...
 دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
 حضور ناخلف بغض
 از اضغاث احلام یک ملاّ
 مصیبت هشیاری
 ديدِ حق ديدن ديدار فقير
 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
 من از ساحل گریزانم
 امشب که در آیینه مرورم کردی
 آنکه از جمله خاص است بيار
 دلت گرفته؟ از این پنجره بزن بیرون

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مدارم یک زمان از کار فارغ
که گردد آدمی غمخوار فارغ
چو فارغ شد غم او را سخره گیرد
مبادا هیچ کس ای یار فارغ
قلندر گر چه فارغ می نماید
ولیکن نیست در اسرار فارغ
ز اول می کشد او خار بسیار
همه گل گشت و گشت از خار فارغ
چو موری دانه ها انبار می کرد
سلیمان شد شد از انبار فارغ
چو دریاییست او پرکار و بی کار
از او گیرند و او ز ایثار فارغ
قلندر هست در کشتی نشسته
روان در را و از رفتار فارغ
در این حیرت بسی بینی در این راه
ز کشتی و ز دریابار فارغ
به یاد بحر مست از وهم کشتی
نشسته احمقی بسیار فارغ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *