+ - x
 » از همین شاعر
 باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
 میان باغ گل سرخ های و هو دارد
 انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
 مرگ ما هست عروسی ابد
 لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
 ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد
 هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت
 ایا هوای تو در جان ها سلام علیک
 خسروانی که فتنه ای چینید
 امشب ای دلدار مهمان توییم

 » بیشتر بخوانید...
 ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
 خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی
 مست ها دروغ نمی گویند
 تردید
 چو دیدم جوهر آینهٔ خویش
 الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
 ابریشم و عصل
 پای مرا دوباره سگ هار می خورد
 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
 آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلم را ناله سرنای باید
که از سرنای بوی یار آید
به جان خواهم نوای عاشقانه
کز آن ناله جمال جان نماید
همی نالم که از غم بار دارم
عجب این جان نالان تا چه زاید
بگو ای نای حال عاشقان را
که آواز تو جان می آزماید
ببین ای جان من کز بانگ طاسی
مه بگرفته چون وا می گشاید
بخوان بر سینه دل این عزیمت
که تا فریاد از پریان برآید
چو ناله مونس رنجور گردد
گرش گویی خمش کن هم نشاید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *