+ - x
 » از همین شاعر
 به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
 در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
 چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری
 تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی دانم
 از جهت ره زدن راه درآرد مرا
 چند قبا بر قد دل دوختم
 آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب
 اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد
 از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
 تا با تو قرین شده ست جانم

 » بیشتر بخوانید...
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
 مرد مجسمه
 شباهنگ
 امشب گناهكار ترینم ای آسمان!
 ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
 قاب
 ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
 چل سال بیش رفت که من لاف می زنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلم را ناله سرنای باید
که از سرنای بوی یار آید
به جان خواهم نوای عاشقانه
کز آن ناله جمال جان نماید
همی نالم که از غم بار دارم
عجب این جان نالان تا چه زاید
بگو ای نای حال عاشقان را
که آواز تو جان می آزماید
ببین ای جان من کز بانگ طاسی
مه بگرفته چون وا می گشاید
بخوان بر سینه دل این عزیمت
که تا فریاد از پریان برآید
چو ناله مونس رنجور گردد
گرش گویی خمش کن هم نشاید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *