+ - x
 » از همین شاعر
 صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
 چشمه ای خواهم که از وی جمله را افزایش است
 ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را
 می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
 تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو
 صد بار بگفتمت نگهدار
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ
 نهم
 ما ز بالاییم و بالا می رویم

 » بیشتر بخوانید...
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 در سوگ استاد شکوری
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 فصل انسان درو
 من ضرب تیغ ابروی نازت شمرده ام
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
 پرتگاه
 اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است
 با هوش پدر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یکی لحظه از او دوری نباید
کز آن دوری خرابی ها فزاید
تو می گویی که بازآیم چه باشد
تو بازآیی اگر دل در گشاید
بسی این کار را آسان گرفتند
بسی دشوارها آسان نماید
چرا آسان نماید کار دشوار
که تقدیر از کمین عقلت رباید
به هر حالی که باشی پیش او باش
که از نزدیک بودن مهر زاید
اگر تو پاک و ناپاکی بمگریز
که پاکی ها ز نزدیکی فزاید
چنانک تن بساید بر تن یار
به دیدن جان او بر جان بساید
چو پا واپس کشد یک روز از دوست
خطر باشد که عمری دست خاید
جدایی را چرا می آزمایی
کسی مر زهر را چون آزماید
گیاهی باش سبز از آب شوقش
میندیش از خری کو ژاژ خاید
سرک بر آستان نه همچو مسمار
که گردون این چنین سر را نساید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *