+ - x
 » از همین شاعر
 ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا
 خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تن
 ورا خواهم دگر یاری نخواهم
 گاه چو اشتر در وحل آیی
 تو آن ماهی که در گردون نگنجی
 افتاد دل و جانم در فتنه طراری
 شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما
 ای روز مبارک و خجسته
 در میان پرده خون عشق را گلزارها
 دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال

 » بیشتر بخوانید...
 دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 چه نويسم که حال من چون است
 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را
 دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
 سحری بود و دلم مست گل آواز سروش
 بیا زرتشت
 الا ای با د شبگیری پیام من به دلبر بر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل با دل دوست در حنین باشد
گویای خموش همچنین باشد
گویم سخن و زبان نجنبانم
چون گوش حسود در کمین باشد
دانم که زبان و گوش غمازند
با دل گویم که دل امین باشد
صد شعله ی آتش است در دیده
از نکته دل که آتشین باشد
خود طرفه تر این که در دل آتش
چندین گل و سرو و یاسمین باشد
زان آتش باغ سبزتر گردد
تا آتش و آب همنشین باشد
ای روح مقیم مرغزاری تو
کان جا دل و عقل دانه چین باشد
آن سوی که کفر و دین نمی گنجد
کی ما و من فلان دین باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *