+ - x
 » از همین شاعر
 مگر مستی نمی دانی که چون زنجیر جنبانی
 با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به
 در دل و جان خانه کردی عاقبت
 بشنیده ام که عزم سفر می کنی مکن
 آرایش باغ آمد این روی چه روی است این
 آتشی از تو در دهان دارم
 چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
 سماع آرام جان زندگانیست
 بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
 کردم با کان گهر آشتی

 » بیشتر بخوانید...
 نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
 خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی
 کوهکن را کوه کندن کار سنگين بوده است
 تنهایی
 صلح کل
 جوانمردی که دل با خویشتن بست
 آبنوش سپیده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل با دل دوست در حنین باشد
گویای خموش همچنین باشد
گویم سخن و زبان نجنبانم
چون گوش حسود در کمین باشد
دانم که زبان و گوش غمازند
با دل گویم که دل امین باشد
صد شعله ی آتش است در دیده
از نکته دل که آتشین باشد
خود طرفه تر این که در دل آتش
چندین گل و سرو و یاسمین باشد
زان آتش باغ سبزتر گردد
تا آتش و آب همنشین باشد
ای روح مقیم مرغزاری تو
کان جا دل و عقل دانه چین باشد
آن سوی که کفر و دین نمی گنجد
کی ما و من فلان دین باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *