+ - x
 » از همین شاعر
 رندان سلامت می کنند، جان را غلامت می کنند
 عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد
 در عشق آتشینش آتش نخورده آتش
 با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
 درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت
 هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
 مبارک باد آمد ماه روزه
 جان جان هایی تو جان را برشکن
 آخر مراعاتی بکن مر بی دلان را ساعتی
 با آن که می رسانی آن باده بقا را

 » بیشتر بخوانید...
 پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
 صبر سنگ
 شوق بی نیاز
 جامی است که عقل آفرین میزندش
 خسته
 علمای عزیز
 صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
 طفل یتیم
 دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
 چشمان مرا به بلخ زیبا ببرید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن جا که چو تو نگار باشد
سالوس و حفاظ عار باشد
سالوس و حیل کنار گیرد
چون رحمت بی کنار باشد
بوسی به دغا ربودم از تو
ای دوست دغا سه بار باشد
امروز وفا کن آن سوم را
امروز یکی هزار باشد
من جوی و تو آب و بوسه آب
هم بر لب جویبار باشد
از بوسه آب بر لب جوی
اشکوفه و سبزه زار باشد
از سبزه چه کم شود که سبزه
در دیده خیره خار باشد
موسی ز عصا چرا گریزد
گر بر فرعون مار باشد
بر فرعونان که نیل خون گشت
بر ممن خوشگوار باشد
هرگز نرمد خلیل ز آتش
گر بر نمرود نار باشد
یعقوب کجا رمد ز یوسف
گر بر پسرانش بار باشد
آن باد بهار جان باغست
بر شوره اگر غبار باشد
زان باغ درخت برگ یابد
اشکوفه بر او سوار باشد
احمد چو تو راست پس ز بوجهل
عشقا سزدت که عار باشد
این را بر دست و آن بدین مات
کار دنیا قمار باشد
آن کس که ز بخت خود گریزد
بگریخته شرمسار باشد
هین دام منه به صید خرگوش
تا شیر تو را شکار باشد
ای دل ز عبیر عشق کم گوی
خود بو برد آن که یار باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *